2777
2789

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

اسی جان مرسی که ریپلای کردی ، پارتها خیلی جابجاست ولی فهمیدم چی شد مرسی ،پارت بعدی اومد لطفاً ریپلای ...

سلاام با عرض پوزش بخاطر تاخیر...

پارت جدید...

خدایا کمک :)

اشکاش سرازیر شد و گفت از وقتی که دیدمش خواب و خوراک ندارم ..همیشه چشماش جلو چشممه 

نمیتونم فراموشش کنم ..اصلا نسی تو بگو چیکار کنم ؟من همون کار رو کنم ..هر چی تو بگی..هر چی بخوای..

نگاش کردم و با بغض گفتم :اسمش چیه؟!

سرش رو پایین اورد و گفت :مهرسا 

لبخند تلخی زدم و گفتم :اسم قشنگیه ..

بلند شدم و رفتم با خودم خلوت کنم 

اینقد فشار عصبی روم بود که عرق کرده بودم ..دلم برای خودم خیلی سوخته بود 

وسط یه ماجرایی بودم که خودمم ازش بی خبر بودم ..

تو اینه به خودم نگاه کردم 

به اتفاقی که اصلا انتظارش رو نداشتم و برام اتفاق افتاده بود 

نمیدونستم ادامه بدم یا نه 

اصلا میتونم حسین رو ببخشم یا نه 

اصلا میتونم نسبت به مهرسا بی تفاوت باشم یا نه ..

از یه طرف خودم رو میشناسم من ادمی نیستم که بخوام عشقم رو تقسیم کنم و از طرفی هم نمیتونستم از زندگی ای که با عشق شروع کرده بودم دل بکنم 

من اگه بمونم تکلیف مهرسا و مینا چی میشه ؟!چجوری نسبت بهشون سنگدل باشم ؟!

تصمیم گیری برام سخت بود ..

تنها رو بالکن نشسته بودم و اشک میریختم 

چقد غریبه بودم اینجا ..چقد دوست داشتم که همه خواب باشه و همین اران از این کابوس بیدار شم 

حسین اومد دم در بالکن وایساد و گفت:نسترن حرف بزنیم ؟!

بدون اینکه نگاش کنم گفتم :حرفی مونده ؟!

گفت:باید حرف بزنیم خواهش میکنم 

گفتم خواهش میکنم حسین ..صحبت بعدیمون بمونه وقتی که مینا هم باشه ..

اینو که گفتم حسین رفت ..

نه تایید کرد و نه تکذیب ..

انگار ساعت نمیگذشت ..

نمیدونستم چی قراره بشه 

بلند شدم و رفتم تو اتاق دنبال حسین و گفتم :بپوش بریم 

گفت کجا 

گفتم :خونه مینا پیش دخترت 

حسین بدون هیچ حرف پس و پیشی قبول کرد و اماده شد و رفتیم سمت خونه مینا 

تا اونجا یه کلمه حرف هم نزدیم ..

حرفی برای گفتم نداشتیم 

پیاده شدیم و رفتیم داخل ..تو حیاط حسین نگام کرد اما حرف نزد میشد فهمید منظورش رو

دختر بچه به محض دیدن حسین اومد تو بغلش..بغضم گرفته بود ..

رفتیم داخل ..

مینا برامون چایی اورد 

هممون سکوت کرده بودیم و فقط صدای مهرسا میومد که از خوشی سر از پا نمیشناخت از دیدن باباش..

بغضم ترکید و جلوشون زدم زیر گریه ..

مینا برام اب اورد و گفت:نسترن جون توروخدا اینجوری گریه نکن ..من کاری به زندگی شما ندارم ..همین که یه کمک خرج باشه و گاهی بچه رو ببینه کافیه ..

نگاش کردم و گفتم :پس خودت جی؟!

با بغض سرش رو پایین اورد و گفت:هیچی..اون موقعی که تصمیم به نگه داشتن مهرسا کردم به همه چیز فکر کردم و این روزا رو میدیدم ..اینقد سختی کشیدم که برام مهم نباشه این فاصله 

به حسین نگاه کردم و گفتم :نظر تو چیه ؟!

حسین سرش پایین بود و حرف نمیزد 

گفتم :شاید زود باشه برای تصمیم گیری..اما من هر جور فکر میکنم میبینم مهرسا نباید عین مینا بزرگ شه 

نباید حسرت بخوره 

من از زندگی حسین میرم و شما زندگیتون رو شروع کنید ..رسمی..

حسین با صدای بلند گفت:چی میکی نسترن ؟!

بغضم رو صورت دادم و گفتم :حرف دلمه 

مینا کفت:نه اون که باید بمونه تویی و اون که باید بره منم …اینجوری بهتره 

گفتم :برای کی بهتره ؟برای من ؟تو؟حسین؟!پس آینده مهرسا چی،!

حسین گفت:همه جوره پشتشم 

لبخند تلخی زدم و کفتم :حضورت بهترین چیزیه که میتونی بهش بدی..تو خانواده داری حسین ..من اضافه ام .

بلند شدم و کفتم :الانم میرم و شما باهم صحبت کنید ..

حسین بلند شد و دنبالم اومد گفتم :میخوام تنها باشم خواهش میکنم ...

خدایا کمک :)

چند روزی بدون اینکه حسین رو ببینم فک کردم ..به تموم روزای خوب و بدی که باهم میگذروندیم و نمیشه راحت از یه زندگی گذشت 

ولی یه سری اتفاق ها هم فراموش نمیشن ..

همه جوانب رو نگاه میکردم 

من نمیتونم زندگیم رو با زن دیگه ای شریک شم و از طرفی هم دلش رو نداشت اون بچه بدون پدر بزرگ شه 

من باید از حسین جدا میشدم 

این بهترین کاری بود که نه غرور خودم خورد میکردم و نه یه بچه رو از زندگی نا امید ..

گوشیم رو برداشتم و به حسین زنگ زدم ..

با صدای گرفته جواب داد 

گفتم باید ببینمت 

به ادرسی که داد رفتم ..پر از دلهره بودم 

پر از ترس و تنهایی ..

انگار از تصمیم خودم مطمن نیودم 

رفتم سر قرار تنها نبود 

دختر کوچولوش هم همراهش بود 

با لبخند به بچه نگاه کردم و گفتم :چرا تنها نیومدی؟!

گفت:برده بودمش پارک ..تو که زنگ زدی از همونجا اومدم اینجا 

اشکم ناخوداگاه سرازیر شد از اینکه اینقد بچش رو دوست داره 

سرم رو پایین اوردم و گفتم :من تصمیمم رو گرفتم حسین ..

تو زن و بچه داری..باید با اونا ادامه بدی..منم ادمی نیستم که بخوام رن دوم باشم ..من از زندگیت میرم بیرون 

با بغض نگام کرد و گفت:خودت تنها تصمیم گرفتی؟!

با اخم نگاش کردم و گفتم :اره ..همونجور که تو تنهایی این همه مدت بهم دروغ گفتی..

سرش رو پایین اورد و گفت:نمیتونم ازت بگذرم 

پوزخند زدم و گفتم :از من میتونی بگذری اما تو مثل همیشه هم خر رو میخوای و هم خرما ..هم میخوای مینا و بچه ت رو داشته باشی و هم منو 

ولی من دیگه نمیمونم ..

سرش رو تکون داد و گفت:من قرار نیست با اون زندگی کنم ..فقط هواش رو نگه میدارم 

خنده تلخی زدم و گفتم :این بچه چه گناهی کرده ؟!یه بابا نمیخواد که هر شب بیاد بغلش کنه ؟!به بابا نمیخواد ببرتش مدرسه ؟!یه بابا نمیخواد موهاش رو نوازش کنه و براش قصه بخونه ؟!یه بابا نمیخواد ؟!

هیچی نگفت 

چیزی نداشت که بگه

حسین اشتباه کرده بود و باید تاوان اشتباهش رو میداد 

باید حسین تاوان میداد نه این بچه


ادامه دارد...




خدایا کمک :)

من پی همه چیز رو به تنم مالونده بودم 

حرف مردم !سرزنش ..و همه چی 

بلند شدم و گفتم :صبح باهم میریم برای طلاق توافقیمون درخواست میدیم..

منتظر جوابش نموندم و اومدم بیرون 

با گریه اومدم بیرون 

من تحقیر شده بودم ..

رفتم خونه ..دیدم مادرشوهرم اونجاست 

با دیدنش شوکه شدم و گفنم:سلام 

اومد نزدیک و گفت:نسترن جان من ازت عذر میخوام دخترم ..باور کن خودمم نمیدونستم من تقصیری نداشتم ..بیا و خانومی کن و برگرد من همه چیز رو درست میکنم 

نگاش کردم و با اخم گفتم :دقیقا چی رو میخواین درست کنید ؟!میخواین اون مادر و بچه رو حذف کنید ،!اونجوری هم من نظرم عوض نمیشه ..

میگی مقصر نیستم اما هستی 

اینقد سخت گیری کردین و خواستین عروستون رو خودتون انتخاب کنید که اون دختر بی پناه این همه بدبختی کشید چون پسر شما شهامتش رو نداشت بهتون بگه دختره چ خوب چ بد الان مادر بچمه ..

مامان از اون طرف کن :نسترن مراقب حرف زدنت باش 

نگاش کردم و گفتم :اتفاقا مراقبم مامان 

من غرور و شخصینم خورد شده 

اعتمادم از بین رفته 

نمیتونم کنار شوهری بخوابم که بچه ش جای دیگه بهونه ش رو میگیره 

میگی پیش هردوتون بمونه؟!من نمیتونم تقسیم کنم زندگیم رو با کسی..

به مادرشوهرم نگاه کردم و گفتم :حتی الانم به فکر هیچی نیستید فقط به فکر اینید که جواب مردم رو چی بدید..اون بچه نوه شماست ..بچه حسین ..جواب مردم بهونه و دلتنگی اون بچه رو توجیه میکنه؟!باعث میشه عین مادرش با بدبختی بزرگ نشه که وقتی بزرگ شد یکی اینجوری پرتش نکنه کنار؟!

نه من دیگه به این زندگی ادامه نمیدم به خود حسین هم گفتم

منتظر نموندم جوابش رو بشنوم و رفتم تو اتاقم 

اون که رفت مامانم اومد قانعم کنه راضیم کنه اما نمیشدم 

نگاش کردم و گفتم :مامان یه عمر من با طرز فکر شما زندگی کردم و الان دیگه نه ..دیگه با عقل خودم جلو میرم ..هر چی بشه رو خودم تقبل میکنم 

اون شب برام سخت ترین شب بود 

جدایی هر جور که باشه سخته 

من حسین رو هنوزم دوست داشتم اما ..

بیخیال ..بعضی چیزا طبق دل پیش نره بهتره ..عقل بیشتر میدونه چجوری درستش کنه..

 من و حسین دوتایی رفتیم و دادخواست طلاق رو هم دادیم 

مهریه هم توافق کردیم و یه مقداری رو گرفتم ..

بعد اینکه از اونجا بیرون اومدیم انگار 

هردو بغض داشتیم هردو حالمون بد بود اما میدونستیم که بهترین کار همینه 

به حسین نگاه کردم و گفتم :برای دخترت پدر خوبی باش ..چیزی که برای بچه من نبودی ..

سرش رو پایین اورد و گفت:حلالم میکنی؟!

لبخند تلخی زدم و گفتم :بخشیدم 

ازش دور شدم‌تا بغضم جلوی روش نترکه 

ازش دور شدم تا بیشتر شکستنم رو نبینه 

و حالا میدونستم اون بچه چقد خوشحاله 

از اینکه باباش قراره همیشه پیشش باشه 

نمیدونم چرا ولی از کار خودم راضی بودم ..فک کنم بزرگترین خدمت رو برای اون بچه کردم ..

من هنوز جوون بودم و میتونستم زندگی تشکیل بدم ..اما الان فکر های دیگه ای دارم 


من و حسین کاملا جدا شدیم ..خیلی زمان برد اما خب بلاخره کارامون انجام شد ..حسین رو واقعا بخشیده بودم و از خدا میخواستم این که ابروش رفته تاوان همه چیزش باشه و بیشتر تاوان نده ..بخاطر اون بچه هم که شده ..

اما انگار خدا دوست داره گوش بنده های خطاکارش رو بکشه 

 زیر اب حسین رو زدن وحسین از کار بیکار شد ..و الان هیچ برتری ای نسبت به مینای بی پناه نداشت ..

هیچ برتری ای..بعد کلی درگیری و بدبختی و از دست دادن همه چیزش..و مینا بردتش اونجایی که کار میکرد ..مینا توی پرورشگاه کار میکرد و برای حسین کار پیدا کرد..و حسین اونجا مشغول شد ..

من با مینا در ارتباط بودم ..و دوست های خوبی برای هم شده بودیم ..

رفتم دنبال علایقم ..اینبار ازاد

موسیقی عشق بچگیم بود اما خانوادم و بعدش حسین اجازه نمیداد..

رفتم و تو کار خودم پیشرفت کردم و 

و فقط این بین عاشق مربی موسیقیم شدم ..اونم از من خوشش اومده 

اسمش آرمان ..ویه زندگی ناموفق داشته..

کار خداعه دیگه ..خدا بعضی اوقات انقد پیچت میده تا برسه به اون چیزی که همه جوره  به نفعته

شایدم این حس قشنگ بخاطر دعا های دختر مینا باشه ..

بخاطر خنده هاش..بخاطر حال خوبش..


پایان


دوستان دوست دارم نظرتونو راجع به این داستان بدونم... بنظرتون کار نسترن درست بود؟ مینا چطور؟حسین باید به نسترن میگفت؟

خدایا کمک :)

دوستااان 

دارم سرگذشت زنی بنام فهمیه رو میخونم... :")

اگر که از داستان نسترن خوشتون اومد و از دیر پارت گذاری منم دلخور نیستید من کم کم پارت گذاری فهیمه رو شروع کنم...البتههه ناگفته نمونه که هنوز داستان فهمیه بطور کامل در کانال گذاشته نشده و من به پارت های گذاشته شده دسترسی دارم فقط...

شروع ماه مبارک رمضان رو هم بهتون تبریک میکنم و التماس دعا دارم

خدایا کمک :)
دوستااان  دارم سرگذشت زنی بنام فهمیه رو میخونم... :") اگر که از داستان نسترن خوشتون اومد و از ...

سلام  بانو  جان  ممنون چقدر  داستان  نسترن ، ،  قشنگ بود ، 


لطفا  الان  هر  داستان  دیگه ای  گذاشتین  منم   تگ  کنین،،   ممنون،،،،  

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   دختر_آرووم  |  18 ساعت پیش
توسط   بودلی  |  16 ساعت پیش