من تازه عروسم
کلا یک هفته هم نشده عروسی کردیم
۱۹ساله عمرم رو درس میخوندم و همش آماده غذا میخوردم یا خوابگاه بودم
شوهرم گفت دوتا از فامیلاش میخوان بیان شام
من صبح زنگ زدم گفتم حتماً میان دیگه سالاد ها رو درست کنم
گفت نه نکن برای مهمونی میان فکر کنم
بعد یهویی شام اومدن
من از چهار بدظهر آشپزخونه بودم تا همین یه ۴۰دقیقه پیش
خیلی خسته شدم دارم میمیرم
بعد شوهرم گفت زرنگ باش مامانم در عرض نیم ساعت همه این کار را رو میکنه
بچه ها خدا شاهده من تنها بودم
ولی مامانش من کمکش میکنم خودش هست زن ۶۰ساله بعد بعضی وقتا خواهر شوهراش هستن برای کمک
تازه غذاش رو هم آماده میخره فقط برنجش رو درست میکنه
خدا شاهده خیلی بهم بر خورد