پوففف شوهرم
رفتیم دکتر تو راه برگشتیم همش غررمیزد سرم میگف شانس ندارم تو مریضی و گرفتمت کاش تورو نمیبردم همش تقصیر مادرمه تورو برام گرفت و فلان و اینا کل راهو تا خونه همش غر میزد و فحشم میداد منم ساکت بودم یا بهش میخندیدم یا چیزی نمیگفتم دیگه نزدیک خونه صبرم لبریز شد گفت من نمیخوامت همش تقصیر مامانمه بهش گفتم منم نمیخواستمت مامان و بابام مجبورم کردن پس الان نمیبینی اصرار دارن طلاقم بدن چون عذاب وجدان گرفتن بخاطر اینکه بدبختم کردن(خدایی راستشو گفتم حقیقت همیشه یه جورایی تلخه روزی که مامانم راجب خواستگاری عمم بهم گفت آنقدر گریه کردم بهش گفتم نمیخوامش مجبورم کرد گفت از عمت زشته پسره خوبیه فلانه...)خلاصه الان با عصبانیت پیادم کرد خونه ورفت
راستی کل راه و هم این حرفو بهم میگف تو ناقصی مریضی فلانی (فقط چون چشام یخورده ضعیفه ۷درصد۵استیگمات۲۵درصدضعف)دکتره بهم گفت امکان داره ارثی باشه کل راهو اینو تو سرم میکوبید