یک روز تو کافه یه عکس گرفتم و نوشتم دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد پس من چگونه گویم این درد را دوا کن... و به این فکر می کردم که دردی بدتر از نبود معشوق نیست...
روزها گذشته و زندگی بر من سخت تر شد.. مشکلات سلامت و مالی و خانوادگی روز به روز بدتر شد تا در نهایت امروز به این نتیجه رسیدم که دردی غیر مردن کان را دوا نباشد، زندگی با افرادیست که آزارت میدهند..روحی..جسمی.. که گاهی مرگ خودش دواست بر خیلی از دردهای غیر قابل تحملمان... که شاید خوشبختی این است که دلت نخواهد فردی دیگر باشی و یا در جایی دیگر... که شاید خوشبختی این باشد که بعضی چیزها را زمانی که شوقش را داری، داشته باشیشان...!
+در خسته ترین حالت روح...نهم اسفندی که سالهاست بد می گذرد...