دیروز ساعت ٣ بعد از ظهر دخترمو از حمام بیرون آوردم دخترم ٩ روزش بود شیرشو خورد بعد دخترم برد خوابوندش تو گهوارش بعد ساعت حول و حوش ۴ بود رفتم تو اتاقش بیارمش دیدم کل گهواره پر از شیر شده 😭 دخترم روی کمر خوابونده بودش،،، اون لحظه بچم اصلا نفس نمیکشید دست و پاش یخ شده بود کاش میمردم و اون روز رو نمیدیدم اون لحظه کوفتی رو نمیدیدم شوهرمو صدا زدم اومد سریع بچه رو بغل کردیم بردیم دکتر،، گفت شیر برگشته توی ریه اش و خفه شده 😭 😭
الان از دیروز دارم زجه میزنم که همینجوری الکی بچه من از پیشم بره دارم دیوونه میشم انگار همین دیروز بود که اومدم تاپیک زدم ساتیا قشنگم خوش آمدی 🦋 انگار همین دیروز بود که رفتم براش کلی لباس گرفتم بعد ۴ سال انتظار چون مشکل ناباروری داشتم و تنبلی تخمدان باردار نکشیدم و بچه اولم رو هم آی وی اف کردم ٣٠ بهمن با شوق و ذوق رفتم بیمارستان بستری شدم ساعت ٩:٣٠ بچمو گذاشتن تو بغلم پدر شوهرم اذان گفت تو گوشش الان همه اون لحظه ها جلوی چشمامه و اینکه دکترم دیگه ازم قطع امید کرده و دیگه نمیتونم باردار بشم چقدر آمپول ضد سقط چقد دوا درمون کردم چقدر انتظار کشیدم این حق من نبود 😭 دیشب رفتم تو حیاط نشستم با خدا درد و دل کردم و کفر و ناسزا گفتم...... خدا منو ببخشه کی دلش میخواد بچه خودشو با دستای خودش کفن کنه😞 امید ندارم به زندگی از دیروز دیگه پکر شدم الان واقعا داشتم میترکیدم اومدم خودمو خالی کنم از بس گریه کردم نا ندارم تک تک لباساشو قطار کردم اینجا و دارم بوشون میکنم دارم روانی میشم 🖤
خدا هیچ مادریو عزادار بچش نکنه
لطفآ کسایی که میخوان بیان بگن دروغ میگی و چرت میگی وارد تاپیک نشن من اصلا حالم خوب نیست و الان خواستم خودمو خالی کنم دارم میمرم