بابام چندسالیه خیلی افراطی به دین و این چیزا چسبیده،دیگه مثل قبلا با مامانم وقت نمیگذرونه کل روز در حال ذکر گفتن و این چیزاس همش به مامانم میگه حرف نزن، غذاتو بخور پاشو برو، کار خودتو بکن به من کاری نداشته باش من حواسم پرت میشه
مامانم خیلی تنهاس خیلی زیاد همینا باعث شده خیلی عصبی شه
همش دعوان و قهرن، ماه گذشته فکر کنم یه هفته هم آشتی نبودن
بابام تا قهر میکنه میره تو یه اتاق جدا همه چیشم جدا میکنه نه حرف میزنه نه هیچ علاقه ای به اشتی نشون میده اخرسر مامانم بخاطر منوخواهرم که میایم خونشون یا بخاطر خرید خونه مجبور میشه خودش پیشقدم شه
تازگیا هم مامان بزرگمو (مامان بابام) اورده خونه که مامانم ازش نگهداری کنه(باید پوشک شه)، مامانم مثله پروانه دورش میچرخه انقد ترتمیزش میکنه که هرکی میاد دیدنش کیف میکنه ولی خب همیشه رو تمیزی حساس بوده
حالا که ظرفاشو جدا کرده یا اضافه غذاشو میذاره کنار بابام بهش برمیخوره امروز تا خواست بقیه غذاشو کنار بذاره بابام کلشو پرت کرد رو فرش 🥲🥲
کلی هم داد و بیداد کرد
از طرفی من به مادرشوهرم قول دادم فردا ناهار با شوهرمو مامانم بریم خونشون حالا بابام میگه حق نداره بره 😞😞😞
دلم آتیشه براش من تا یکی دوماه دیگه خونم جا به جا میشه دیگه نزدیکش نیستم که مرتب بیام پیشش
دلم میخواد براش یکاری کنم نمیدونم
همشم دارم جلو شوهرم ابروداری میکنم🥲