حس هیچی نیست دیگه
واقعا خسته شدم از این زندگی پر از غصه
هیچ چیزی دلمو خوش نمیکنه دیگه
قرار نبود اینقدر داغون باشیم تو جوونی
امیدامون
آرزوهامون
چی شد
کجا رفت شوق بچگیامون
چرا دنیای بزرگا اینهمه دلگیره
دستای مهربون بابا
خنده های مامان
بازیهای بچگی با همکلاسیا
جمعهای صمیمی با بچه های فامیل
آرزوهایی که برای بزرگی داشتیم
شغلایی که میخواستیم داشته باشیم
ذوق بو کردن کتابامون اول سال
اشتیاق خرید لباس و کفش واسه عید
آجیل شب عیدی که توی گونی میخریدیم و پای فیلمای سینمایی عید نوروز مینشستیم همشو میخوردیم
پیک شادی...
دوستای باحال
خاطرات قشنگی که میساختیم
زنگ ورزش
شیطنتا
برنامه صبحگاه...
خدایا من دلم تنگه واسه اون روزا
واسه بابا که دیگه صدامو نمیشنوه...
منو نمیبینه صدام نمیزنه...
واسه دوستایی که دیگه پیشم نیستن
واسه اون رفیقایی که دیگه ندارمشون
از دل هم خبر نداریم
خدایا من دلم تنگه قرار نبود اینهمه سرد بشه زندگیم توی ۳۱ سالگی...