امروز کنار اکیپ ما وایساده بود حرف میزد بعد میگفت من هم عمه میشم هم خاله (که هم خاله شو نشنیدم) بعد من وقتی اومدم زدم به شونه هاش گفتم عهه مبارکه، پس قراره عمه بشی، اومد بام تند حرف زد و اینا من بازم هیچی نگفتم بهش بازم با شوحی و خنده با کتاب که دستم بود زدم تو بازوش یواش بعد گفت اسکلی و اینا بازم به روش خندیدم با شوخی جوابش دادم اونم وحشیانه اومد منو زد منم موهاشو کشیدم که دستمو محکممم پیچوند منم با اونیکی دستم محکم بهش سیلی زدم جوری که ردش موند، اومده میگه تو شعور نداری سیلی میزنی اونوقت خودشو ندیده که مثله سگ به همه میپره خیلی سکوت کردم دیگه نمیتونم سکوت کنم😐
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی کع چ حالیست:)
اینکه یه روز خوب قرار برسه دروغی بود که از بچگی تو سرمون کردن ..... بعضی وقتا زندگی یه جایی می ایسته ..... حتی به جای حرکت رو به جلو به عقب میره ...... به خودت میای میبینی با موی سپید و با جسمی داغون عمرت رفت پی زندگی دروغی
تیکر تولد ۵ سالگی دلبرم😍 لحظه دیدنت انگار که یک حادثه بود، حیف چشمان تو این حادثه را دوست نداشت... سیب را چیدمو در دلهره ی دستانم، سیب را دید ولی دلهره را دوست نداشت... تا سه بس بود که بشمارد و در دام افتد گفت 1 گفت 2 افسوس سه را دوست نداشت... من و تو خط موازی؟ نرسیدن؟ هرگز، دلم این قاعده هندسه را دوست نداشت... درس منطق نده دیگر تو به این عاشق که از همان کودکیش مدرسه را دوست نداشت 🙃
من وقتی میبینم یکی لیاقت نداره که باهاش صحبت کنم اصلا طرفش نیرم و حتی باهاش هم کلام هم نمیشم شما هم از این به بعد اصلا محلش نده خودش میفهمه که چه کار اشتباهی انجام داده