آن منه کودک سرخورده و گریان با عروسکی ک از دستش افتاده...
درون من جایی تاریک کز کرده است ..
نمیخندد...
عروسکش را نمیخواهد...
نمیرقصد...
لی لی بازی نمیکند ...
تنها دسته ای از موهای سیاهش را دور انگشتش میپیچد و باصورتی خاک گرفته و ردی بلند از اشک روی گونه هایش ب مغازه ای زل زده ک چقدر باولع بستنی قیفی اش را میخورد ...
حالا با همان چشم های گریانش خیره به بستنی دست دخترکی ک از شادی سر از پا نمیشناسد
از بستنی بیزار است ...عوقش میگیرد...
سراسر وجووش خشمی است ک شیرینیه بستنی برایش تلخ ترین را بر جای گذاشته زیر دندانش در وجودش ..
کودکم ای منه مظلوم میدانم به جرم دختر بودن کودکی ات را زهرمارت کردند و بی دفاع بودی میدانم ...
بی زبان بودی این راهم میدانم ..
دینی برگردنت دارم ک تا ابد نمیتوانم ادایش کنم !
چون منه تووو در دنیای بزرگترها تو را ب اجبار بزرگ کردم !
خنده های از ته دلت را قهقه هایت را خفه کردم !
گفتم هییییس نخند زشت است !٪!
کتاب هایم ...!
نه نه کتاب هایت را گرفتم و لیست کارهایی ک برای ب دست آوردن دل بقیه باید انجام میدادی به دستت که نه به ذهنت وارد کردم ..
من با اختلاف مقصرترینم دراین ظلم ..
آیا با آن دل کوچکت ک درونم کز کردی میتوانی من را ببخشی !؟
Yasme...