محمدحسن اروم بود و متین برعکس من .. تا ۱۸ سال ۸۲ سالگیم با محمد حسن بودم تا اینکه بخاطر اختلاف طبقاتی خانوادمون کات کردیم
گذشت گذشت و سال ۸۳ یه پسر دیگه اومد سراغم به اسم هادی ... هادی اونموقع بیکار بود و میگفت بعد ازدواج بلاخره یکاری جور میکنم و میرم پیش داداشم کار میکنم که البته رفت و من به امید هادی سریعا قبول کردم خانوادم بشدت مخالف بودن اما میدونستن حریفم نمیشن.
مامانم داشت پیر میشد بخاطر من هر روز گریه میکرد و میگفت داری خودتو بدبخت میکنی
ما سریعا نامزد کردیم و عقد و رفتیم سر خونه زندگیمون(عروسی نگرفتن برام) تا اینکه هادی زد زیر همه چی با اینکه قرار بود پیش خانواده من بمونیم منو برد تو شهر خودشون تو زیر زمین یه خونه داغون و ۳۰ سال ساخت!۶ ماه اول حتی اجازه نداشتم برم بیرون هادی صبحا میرفت درو قفل میکرد و به مادرش میگفت بیاد پیش من
از حق نگذریم مادرشوهرم زن خوبی بود و کمکم میکرد
هادی معتاد بود و من هنوزم دوستش داشتم
تصمیم داشتم کمکش کنم تا ترک کنه تا یه روز تله گذاشتم و ۳ ماه گذاشتمش کمپ
تو این ۳ ماه خانوادم بهم کمک مالی میکردن تا بلکه زندگیم بهتر شه
هادی اومد و بعد ۱ ماه همون کشک و همون کاسه
بعد ۵ سال من دوباره هادیو گذاشتم کمپ ولی اینبار ۶ ماه
و دوباره فقط ۳ روز دوام آورد و بدتر شروع کرد
گل میکشید و تریاک سر این مسائل مواد از هادی یه اسکیزوفرنی ساخت
توهم می زد و بهمون حمله میکرد .. سر همین روانی بازیاش داداشش از مغازه پرتش کرد بیرون
این وسط من بدبخت شده بودم و باید مثل یه کلفت کار میکردم تا پول مواد هادی و نون شبم تامین میشد