دلم خیلی گرفته بچه ها
ظهررفتیم خونه مادرشوهرم بعددوهفته
شوهرم منو جلو کل خونوادش خراب کرد موقع ناهار پسرمو بغل کردم با کاسه غذام یکم اونطرف ترنشستم اخه بااینکه غذا میدمش اما موقع سفره میخاد همه چیرو بهم بریزونه تاببینه فضولی میکنه به شوهرم گفتم زووتر غذاتوبخور بچه رو نگه دار سرسفره نشسته کناربچه ها یک جاهم برامن خالی نکرد مثل گاوا اومد نشست منم دورتر نشستم
جاریمو برادرشوهرم همیشه کنارهم میشینن
خلاصه یکهو گفت بچرو بده من گفتم جانونی رو بکش کنار منم بشینم کنارت تکون نخورد ازجاش برادرشوهرمو زنش رفتن کنار
بعدغذا بچه بغلش بودرفتم ظرفارو بشورم بچه رو داده بود بغل بقیه واینمیستاد گریه میکرد یکهو بلند جلوهمه گفت بیا بچه رو بردار شیر بده بخابون یکسرع دنبال منی
خیلی خراب شدم خیلی خیلی
جلو خونوادش جلو بچه های کوجیک بزرگشون
بچه رو گرفتم اونم رفت ماشینشو بشوره خونوادش متوجه ناراحتی مندشدن حتی دیدن گریم گرفته بود
خونوارشم اخلاقای پسرشونو تایید نمیکنن بارها تذکردادن
میدونین شوهرم از وقتی بچه دارشدم پسرش رو انگار خیلی خیلس بمن ترجیح میدع و منو کمتر میخاد دیگه
منم وقتی رفت لباسامو پوشیدم بابچم بابرادرشوهرم برگشتم خونم ازاقتی اومدم ساکتم کاراشو میکنم که لج نکنه اما نه حرف میزنم نه میخندم انگاری توخودمم
نمیدونم متوجه کارش میشه یانه
اگردوسم داره چرا حرف زدنش اینجوریه جلوبقیه خرابم میکنه گاهی
من هرچی توخونه لازمه پیام میدم میاره رابطه جتسی هم برقراره پس نمیشه گفت دوسم نداره اما چرا اینجور میکنه توخلوت خودمون محبت داره کلا هم زیاد اهل حرف زدن نیس یاابراز علاقه ولی تو جمع مثل غریبه هامیشه گاهی
همیشه حسرت برادرشو زنشو میخورم
قبل از بچه اینجور نبود توجمعم هوامو داش
الان مثل طلبکارا حرف میزنه
تورابطه براش خوب پیش میرم بذا یک مدت سردی منو ببینه