اول بگم شوهر من بچه ی اول خانوادشونه. اینطوری یادشون دادن که هرچیییی دیدی، هرچی شنیدی بیا به ما بگو. یعنی بلد نیست هیچیییی مخفی کنه. چهار ساله دارم رو مغزش کار میکنم فلان چیزو نگو فلانچیزو نزار بفهمن مگهمیتونه؟ دست خودش نیست لو میده همه چی رو.
تا نامزد بودیم، روز زن اومد، خواستچیزی برام بخره مادرشوهرم نزاشت کهمگه زنه؟ یه جوراب برات شسته؟ اون دختره.
روز دختر اومد گفت مگه دختره؟ اون الان نامزدته.
سالگرد عقد اومد، گفتیم بریم شام بیرون گفت ماهم میایم. گفتم تو رو خدا نگو بهشون نگفت داریم میریم بیرون الکی گفت رفتم خونه ی مادرزنم واشه شام برداشته بود زنگ زده بود به مادرم اونم بی خبر از همه جا گفته بود رفتن بیرون. خووووووونننننن به پا کرد. دو روز بعدش هم گفت فلانی با نامزدش بیرون بوده نامزدشو گرفتن بهش تجاوز کردن ولشون کردن. فلانی با نامزدش بیرون بوده ماشین زدهپسره مرده. فلانی با نامزدش بیرون بوده ماشینشونو دزدیدن. خلاصه بیرون نرید یا اگه میرید با ما برید.
خواستکادو بخره گفت محبت شوهر به زنش خودش کادوئه. خودشم جلو من میگفت. بعد میگفت فلانی اصلا راضی نیست تو این گرونی تو انقدر پول خرج کنی مگه نه دخترم؟ منم سادهو احمق میگفتم بله.ولی دوست دارم گاهی کادو بگیرم. چشماشو برام درشت میکرد که هیچی نگو. مدام میگفت رعایت کن، کمخرج کن، زن باید کم خرج باشه پول جمع کنه. ولنتاین میگفتواسه غربیاس. عید میگفت باید بزرگترا عیدی بدن. خودشم نمیداد میگفت ما بچه ریاد داریم برو از بابات بگیر🤦♀️
اومدیم خونه ی خودمون روز زن اومد نشست خونه ی ما نرفت تا ببینه شوهر من چیزی خریده یا نه. میخرید هی نصیحتپشت نصیحتکه تو بی پولی واجب نیست. نمیخرید خوش و خندان کانگرو طور بپر بپر میکرد می رفت خونه اش.
بیاید بگم الانکه دخترش نامزده چطوره🤦♀️