تواین ۵روز ی کلمه هم حرف نزده بودیم شوهرم تو اتاق خواب بود منم اتاق دخترم دیدم برف میاد ساعت ۳صبح بود دیدم صدای چندتا مرد میاد رفتم لب پنجره )خونه ما تو خیابونه)دیدم ۳تا مرد در حد مرگ دارن باهم دعوا میکنن درحد کشت همو میزنن منم از دعوا شدید میترسم بدو رفتم شوهرم بیدار کردم اونم خوابالو اومد منو پیدا نمیکرد😂 بعد اومد از لب پنجره داد میزنه هییییی اوناهم محل نمیدادن منم میگفتم دیوونه بگو زنگ میزنم پلیس بزارن بترس اونم میگفت دنبال شری خلاصه سوار شدن رفتن یکم پایین تر ب زدو خوردشون ادامه دادن منم گفتم ول کندیگه بزارهمو بکشن خلاصه این شد ک اشتی کردیم😂😂😂
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی است حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی است