یه چیزی برای فروش گذاشته بودم دیوار یکی اصرار کرد پایین تر بده دلم سوخت ولی کلا پشیمون شدم از فروشش انقدر سخت بود برام بعد چت و اصرار بگم نه نفسم بند اومد گفتم چقدر ناراحت میشه الان
بعد خداشاهده مادرشوهرم داشتم درد و دل میکردم از بابت وضعیت مالیمون پیشش چنان طلبکارانه گفت من به پسرم گفتم زن نگیره ازدواج همیشه هست گفتم بره زندگیشو بکنه تفریح کنه ولی خودش نخواست من دلم هزارتیکه شد
اولین بارش نیست دلمو میشکنه ولی موندم چرا یکی میشه من یکی میشه اون 🙃