من با جاریم ۶ ماهه قهرم یه ساختمونیم. سر راه پله ها و مسائل دیگه . مثلا من دماغمو عمل کردم جاریم نه خودش اومد نه گذاشت بچه هاش بیان . یا مثلا عروسیا میریم اصلا نمیزاره من تو میزشون بشینم . خیییلی کارایه دیگه ...ادم شریه منم ازش فاصله گرفتم تا میتونم .
امروز میخاستیم با برادرشوهرم بریم جاییی با ماشین شوهرم بعد دخترجاریمم که ۱۵ سالشه از اونور سوار شد که منم میام از مامانم اجازه گرفتم منم شنیدم که جاریم پایین داشت میگفت حق نداری بریو فلان . منم گفتم نه برو خونتون هوا سرده مامانت پس فردا میاد یقه منو بگیره حوصله دعوا با مامانتو دوباره ندارم پاشو برو.
بعد برادرشوهرم مجرده از منم کوچیکتره . بهم گفت برایه چی اینجوری کردی میزاشتی میومد منم گفتم خب اخلاقشونو مگه نمیدونی بخدا حوصله دعوا ندارم میاد پس فردا میگه دختر منو بخاطر خوت فلان جا بردی منم دارم از دعوا جلوگیری میکنم میگه نه تو خوب باش تو رفتار بد اونو نکن ... اون چه میفهمه اخه هی میگن خوب باش خوب باش وقتی طرف بده من تا کی خوب باشم