امروز خیلی بد بود دوستای صمیمی همسرم با زن هاشون اومده بودن رفتیم بیرون
همه خوشگل خوش سرزبون من بین اونا گم بودم کسی متوجه من نبود 😪 من بلد نیستم مثل شون گرم حرف بزنم ساکت بودم
الان میرن به شوهراشون از من میگن ک خیلی لوده و ساده ام و فقیر بدبختم بیشتر برای همسرم ناراحتم کاش میشد منم افتخارش باشم
دلم گرفته از عصر تا الان گریه دارم میکنم
اگه تو راهی نداشتم خودمو خلاص میکردم
دیگه نای برام نمونده