داییم و زنداییم هر دو ازدواج دومشونه
یه عکس از دامادی داییم تو ازدواج اولش مادربزرگم زده بود دیوار زنداییم اونو دیده بود صبح گفت اونو بردارین بعدش ما هم کلا یادمون رفت میدونیم حق با اون بود حق داشت ناراحت شه همون روز عصر اومد دید باز عکس سرجاشه عکسو برداشت با داد و بیداد از بالکن انداخت وسط خیابون 😐😐😐مادربزرگم کلی عذرخواهی کرد گفت بخدا یادم نبود حق داری ناراحت بشی باید همون لحظه به حرفت گوش میدادیم این حرف چند ماه پیشه بقیه رو الان تعریف میکنم
بعد تو اتاق تو کشو طلاها و یه سری لوازم آرایشی و سشوار زندایی سابقمو دید الان تایپ میکنم بقیه رو