هنوز منگ بودم با صدای خواب الود کفتم : بله
صدای گریه مامان توی گوشم پیچید : چی شده مامان ؟ چرا گریه میکنی؟ عزیزجون طوریش شده؟ مامان حرف بزن چی شده؟
مامان با صدای گرفته ای گفت: دیروز ازمایشات فریبرزو بردیم پیش دکتر .از دیروز دارم سکته میکنم . دکتر کفت نهایتا سه ماه وقت داره گفت بهش نگید روحیشو نبازه .به عموت زنگ زدم اومد بردش بیرون گفتم تا شب نیارنش ، صحرا مادر ، من چه خاکی تو سرم بریزم .چیکار کنم کجا برم جلوی چشمم داره اب میشه هیچ کاری نمیتونم براش بکنم...
خفه خون گرفته بودم .فریبرز ناپدری من بود .وقتی شش سالم بود پدر و مادرم بخاطر اعتیاد پدرم از هم جدا شدن و من پیش مامانم موندم . دو سال بعد فریبرز و مامان باهم ازدواج کردن .یه مدت بعدش هم مزاحمتای فریبرز شروع شد .اون زندگی منو نابود کرد . بچگیم نوجوونیم رو سوزوند . تعرض هاش تجاوزهاش من رو نابود کرد .من رو از یه دختر بچه شاد ، به یه زن افسرده تبدیل کرد. و حالا فقط سه ماه زنده بود شاید چند روز کمتر شاید چند روز بیشتر . حس مبهمی داشتم هم ناراحت بودم هم خوشحال . تمام بلاهایی که سرم اورده بود ، نگاهاش ، صداش ، عطرش ،تمام لحظه هایی که ارزوی مرگش رو میکردم از جلوی چشمم رد شدن . مامان هیچوقت ازم نپرسید چرا دیگه نمیخندی؟ چرا همش تو اتاقتی ؟ چرا کم حرف شدی ؟ چرا صبحا چشات اینقدر پف میکنن؟
صدای مامان منو از افکارم بیرون اورد: صحرا ... مادر...