امشب حنابندون دعوتیم ازصبح گفت میریم منم اززظهراصلاح کردم موهام اتوکردم وضوهم گرفتم قبل اذان اماده شدم بچم هم هی گریه میکرد که بریم عروسی بعدنمازخوندیم شام هم خوردیم خونرو یجاروزدم دیدم نشیته بهش گفتم بریم دیگه دیرشد گفت من نمیرم گفتم چراگفت حوصله ندارم گفتم باشه پس فرداعروسی منم نمیرم حالم گرفت بدجور رفتم ارایشم پاک کردم الانم اومدم اینجا🙄