سلام بچه ها شغل شوهر من جوریه که صبح میره بیرون و شب میاد منم باردارم شش ماهمه اینجا بارونه و رعد و برق منم کل برقارو خاموش کرده بودم بیخیاال دراز کشیده بودم ور کاناپه هال داشتم فکر میکردم دقیقا ی اتاقم روبه جایی بود ک من بودم یهو سرمو اوردم بالا دیدم ی سایه زن با موهای که از حمموم بیایی بیرون اینجوریی بلند شد یهو.. دلم ریختتت دارم سکته میزنم من به این چیزاااا اصلااا و ابدا اعتقاد ندارم 😭😭پاهام شل شده بود بزور چراغارو همشو روشن کردم به ایه خوندم خیلی میترسم 😔بهتون پناه اوردم واقعا😥