سلام کسی بوده تو موقعیت من باشه تاحالا؟من نامزدیم یه هفته قبل عقد به هم خورد
یک سال و چهارماه باهم بودیم و اختلافات از مهریه شروع که مادرش زنگ زدو گفت ما رسم داریم ۱۴ تا سکه مهر میکنیم نه بیشتر نه کمتر(کلا مادرش ناراحتی اعصاب داشت و قرص میخورد)بعد حالا من و نامزدم حلش کردیم و شد ۸۳ به پیشنهاد من و من کلی با خانوادم جنگیدم تا قبول کردن اونم همینطور
البته من تونستم مدیریت کنم اون اول هیچکاری نکرد و رفت شمال با دوستاش
خیلییی تحت سلطه خانوادش بود یعنی همش میگفت مامانم
هرچی ازش میپرسیدیم میگفت از مامانم بپرسید
شغلش هم از باباش بود و یه بار از دهنش پرید گفت من هفته ای ۵۰۰ میگیرم از بابام البته فعلا و بعدا بیشتر میشه و اینا یعنی خودش اصلا کاسب نبود و عرزه نداشت
مادرش خیلی اذیت کار بود سر بله برون میگفت ما ۶۰ تا مهمون میخوایم بیاریم خونتون
بعد مامانم خیلی محترمانه گفت اگه میشه یکم کمترش کنید
کرد ۵۰ تا و بله برون برگذار شد(قبل بله برونم یه بار مامانش با مامانم خیلی بد صحبت کرده بود و گفته بود ما بخوایم سرویس میدیم نخوایم نمیدیم و به کسی مربوط نمیشه و سرعقدیا همه برای داماده و شاباشا و اینجور چیزا تازه میگفت برای عقد هرچی برای دختر بخریم عروسم باید همون کت شلوار برای داماد بگیره و سراینم باهامون بحث کرد که حالا بعدش با اخم و تخم قبول کرد که عروسی برا پسرش خرید کنیم
بعد یه هفته قبل عقد یهو خواهر ۱۸ سالش زنگ زد به من که اره ما خیلی خانواده رفت و امدی هستیم اگر شما اینطوری نیستید من به خانوادم میگم این قضیرودو بهم میخوره همه چی داشت تهدیدم میکرد بعد یهو شروع کرد گفت اره اون از بله برون که مهمونامونو کم کردین و ناراحتی به وجود اوردین منم گفتم خب ما که نمیتونستیم صد نفرو جا بدیم جا نبود واقعا
یهو مامانش از اون دور داد زد که اره دوبرابرش شاباش و طلا گرفتی دمت دراز شده کنسله کنسله(با اینکه پسرش خیلی معمولی بود و اصلا پول نداشت عرزه هم نداشت من فقط از علاقم داشتم میرفتم جلو)بعد فکر کرد من میگم نه تروخدا کنسل نکنید
منم گفتم با شما حرفی ندارم خدانگهدار
بعد زنگ زدم با گریه به نامزدم گفتم با من اینطوری حرف زدن مادرت و خواهرت بعد گفت بذار ببینم چخبره زنگ زد بهشون و بعدش تا ۳ روز پیداش نشد منم مامانم زنگ زد بیاین وسایلو ببرین(چون پسره واقعا پشتم در نیومد)
حالا روز بعد اینکه وسایلو بردن پسر زنگ زد به من که اره پشیمون شدم و وسایلو میخوام پس بفرستم
منم گفتم تو خیلی به حرف مادرتی شاید فردا مادرت بگه این دختررو برو طلاق بده از کجا معلوم
به نظرتون کار درستی کردم؟چون واقعا من به مادرش خیلی همیشه محبت میکردم ایم یهو اینطوری بهم گفت دمت دراز شده و بهم بی احترامی کرد
در ضمن پسرش هم منو از دانشگاهم انداخته بود هم همه چیم
و خسیس هم بود یعنی پول نداشت که بخواد خرج کنه کلا تو یک سال و چهار ماه یک بارم منو جای شیک نبرد
منم همش بخاطر دوست داشتنم به خانوادم دروغ میگفتم که خیلی خوبه و اینا