با بغض های بی صدا عمریست من خو کرده ام
گرد و غبار کینه را با اشک جارو کرده ام
حتی خزان را گفته ام بربندد از دل رخت خویش
برف سیاه غصه را صدبار پارو کرده ام
میپیچد آوایی خموش هرلحظه در دالان دل
من خوب میدانم تو را با عشق جادو کرده ام
باز از هراس عشق تو سنگر گرفتم پشت شعر
اما تو تردیدی نکن تجدید نیرو کرده ام !
هر بار در اشعار من پیدا و پنهان میشوی
در این غزل دست تو را ای خوب من رو کرده ام!..........