امروز روز پدر بود ، ولی حیفم اومد حتی زنگ بزنم یا برم دیدنش
سالهای قبل کادوهای گرون قیمت و میلیونی براش میخریدم ، اصلا ارزش قائل نمیشد، حتی بازش نمیکرد...پارسال پارچه ی کت و شلواری خریدیم با شوهرم ، شوهرم با عزت و احترام و تبریک دو دستی تفدیمش کرد، اونم گرفت و پرتش کرد رو مبل ، حتی کادوشو باز نکرد ببینه چیه !
از شوهرم یا من هم جز ادب و احترام چیزی ندیدن ، فقط چون دخترم هیچ ارزشی قائل نیستن برام
چند روز پیش هم اومد خونمون ، شوهرم اختلال روانی داره ،از قضا اونروز حالش خیلی بد بود ، پدرم تا شوهرمو دید ، زد زیر خنده ، انقدر میخندید که قرمز میشد رنگش ، متنفرم از خانوادم
حیف واژه ی مقدس پدر که به همچین جونورایی اطلاق بشه