گاهی میگم نکنه هیچ وقت نبینمش گاهی میگم یعنی اونم یادمه یک سال وی ماهه ندیدمش و هشت ماهه باهم تموم کردیم ولی من از مهرفهمیدم واقعا رفت اولش فکر کردم اذیت میکنه همش حس میکنم خیلی بدشانسی اوردم ک بدترین ورژن خپدم بودم اونموقع ک باهم بودیم همه حرفاش تو گوشمه وهی بهم یاداوری میکنه ک اون دوسم داشت من ازدست دادمش همه حرفاشو ک انالیز میکنم ب این میرسم تقصیرمن بود به این میرسم چقدررفتاراشو درک میکنم چقدر منم شبیهش بودم چقدرمیتونست رپزای بهتری بسازم ولی ن شدنیه ون میشه حتی با وجود اینکه اون برگرده وعاشقانه دوباره بخادم ی سری شرایط هست ک نمیشه بی خیالش شدمن تو زندگیم خیلی هدفادارم وهمینطور مشکلات زیاد ولی خیلی سرگرمم اینطورنیست بیکارباشم ولی همون ی لحظه ک تو خلوت خودمم یادش میفتم من چهارسال مدام تو فکرش بودم هرثانیش اونم همینطور البته ب شدت من نه ولی تو ذهنش دوست داشت با من باشه همه چی تقصیر من بود اون سالی ک خواستگار من بود من نخواستمش چون ب ی پسر الدنگ فکر میکردم ی عشق بچگونه خیلی بچه بودم وهستم از همسالان خیلی عقبترم این ی واقعیته ولی من براش جذاب بودم حداقل ازنظر ظاهری فقط رفتارام خوب نبود فقط بدشانسی بود یا بهتره بگم ی زمانبندی بد بوداینکه نشد حتی باهاش رودررو حرف بزنم ی بار اینکه نمیتونم دیگه حرفامو بگم خیلی درده
بلاکم کرده بود اخرین بار البته ی بار حرف زدم نصفه نیمه ازبس حالم بد بود فشارم افتاده بود نتونستم باز حرفامو بگم ولی وقتی حرف زدیم باهم حالم خوب شد حالم ازاینرو ب اونرو شد ی بارم اومد باهم حرف بزنیم من نتونستم بینمش اونم گفت اگه تا ی ساعت اومدی اومدی نیومدی میشه حجت جداییمون منم نمیتوستم برم اونشب گفت هرطور شده باید ببینمت ولی نمیشد برم اگه می خواست خودش میومد