سلام خوبین
دلم خیلی گرفته:(
مادرم بعد از ازدواج اومد کرج برای زندگی
خودش بزرگ شده شهر یزده
پدر و مادر و همه فامیلا یزد زندگی میکنن
فقط مامان بیچاره من افتاده راه دور تو غربت.
فامیلای بابام اصلا بود و نبودشون فرق نمیکنه
انقدر که بی بخارن و اصلا دوست ندارن رفت و امد کنن
مامانم همیشه تنهایی کشیده همیشه دلش گرفته تک و تنها اینجا
ما ۳ تا خواهریم ماهم همیشه تنها بودیم هیچکسو نداشتیم
الان فامیلای یزدمون دونه دونه ازدواج میکنن عقدشون میشه عروسیشون میشه برای فامیلای درجه یک مجبوریم بریم
ولی خیلی شرایط سختیه😢
هم از این نظر که راه دوره رفت و برگشت سخته
هم از نظر کرایه ها
واقعا یه عروسی میشه اصلا ذوق نمیکنم اصلا حوصله ندارم برم اینهمه راهو
مامانمم سنش بالاست دیگه حال و حوصله قبلا رو نداره خیلی دلم براش میسوزه فقط اون افتاده تو غربت و از خانواده و از خیلی مراسما دوره
انقدر حسرت میخورم که چرا ما اونجا نیستیم چرا اونا همیشه دور همن همدیگرو دعوت میکنن دور هم چقدر بهشون خوش میگذره ولی ما اینجا روزامون خیلی یکنواخت و تکراری شده
همیشه دلمون گرفته ست
من که خودم احساس میکنم مدتیه افسردگی گرفتم:)