من شوهرم تازه یکی دوهفتس مغازه بازکرده
من احساس درد داشتم وبایدمیرفتم دکترقلب ببینم چمه
اما دلم سوختو گفتم خودم برم تااول کاری ازکارش نمونه یعنی اگر شاید میگفتمم خودش میگفت نمیتونه و سرکاره...
اما الان متوجه شدم که همراه داداشش بیمارستانه و مغازه رو گذاشته درحالی که پدرومادرشم اونجان
خیلی ناراحتم
من خیلی استرس داشتم نیازداشتم اون روز باشه
حالا نبایدچیزی بهش بگم؟چطور منکه زنش بودم باهام نبود