خونه دایی شوهرم دعوت بودیم ناهار، ساعت 4 غروب خواستیم برگردیم، آپارتمانی ان، بعد ک خدافزی کردیم من نشستم تو ماشین، شوهرم ماشینو روشن کرد، یهو گف گوشیمو نیاوردم. رف زنگو زد، درو براش زدن رف بالا. من موندم
دیدم پسر همسایشون شبیه چنگیزخان مغول بود، هیکلی گنده سیبیل چخماقی کاپشن خلبانی سبز
بعد از دور هی نگا میکرد منم سرمو با گوشیم گرم کردم ک نگا نکنه ولی حواسم بود بش