سلام بچه ها من عروس اول خانواده ام از نظر تاریخ ازدواج ولی اول همسرم که پسر دومه ازدواج کرد بعد 3 سال برادر شوهرم من از همه نظر مورد تاییدخانواده و فامیل همسرم بودم ولی وقتی که رفتن خواستگاری برای جاریم در کل زیاد به دل کسی ننشست اینم بگم ما و برادر شوهرم بالای خونه پدر شوهرم زندگی میکنیم و خونمون دیوار به دیوار چسبیده به هم
بگذریم از ادب جاریمو احترامش بگم که صفر بود و اوایل فقط بخاطر برادر شوهرم تحویلش میگرفتن مادر شوهرمو خواهر شوهرام تا اینکه یهو بعد از اینکه دوماهه باردار بود به مادرشوهرم اینا گفت که بارداره و میخواسته مطمئن بشه قلب بچش تشکیل شده بعد خبر بارداریشو بگه!اینم بگم کلا برادر شوهرم اصلا یچیز دیگس از نظر مادرشو خواهراش اونو خیلی بیشتر از همسرم دوست دارن خیلی فرق میزارن منم همیشه سکوت کردم من هنوز باردار نشدم و دکتر گفته باید آی وی اف کنی تا بچه دار بشی منم میخوام إی وی اف کنم خدا بخواد( دعا کنید نتیجه بگیرم)اینم بگم مادرمو تازه از دست دادمو خواهرم ندارم پدر و داداشامم تو یه شهر دیگه زندگی میکنن و فقط خودم هستمو همسرم که خیلی دوسش دارم همسرمم میدونه کلا مادرش داداششوبیشتر دوست داره و فرق میزاره ولی چیزی نگفته میگه برام مهم نیس برا من فقط تو مهمی ک کنارم باشی بگذریم از وقتی شنیدن خانواده همسرم که جاریم باردار شده کلا رفتارشون باهاش از این رو به اون رو شده خیلی عزیز شده براشون مثلا میریم مهمونی یا خونه پدر شوهرم هی خواهر شوهرام کنارش میشیننو باهاش خیلی گرم میگیرنو تقریبا هرروز نشه دوروزی یکبار باید ببیننشو این چیزا وقتی که مامانم فوت کرد گفتن همش غصه نخوری ما جاشو واست پر میکنیم من نمیخوام جای مادرمو پر کنن فقط نمیخوام اینقد رنگ عوض کنن همسرمم همش بهم میگه بیخیال بزار همونا بشن عزیزاشون ما همدیگه رو داریم کافیه همسرمم دل خوشی نداره از مادرشو خواهراش من حسودیم نمیشه فقط میگم اینقد فرق گذاشتن اخه؟ مرهم دلم همیشه خداستو بعدش همسرم ولی میدونید یه وقتایی آدم دلش میگیره اینم بگم زیاد رابطم با جاریم بخاطر اخلاق بخصوصش از اول خوب نبود من کلا خودم آدم اجتماعی هستم ولی وقتی ببینم کسی با رفتارش ازم خوشش نمیاد منم پا پیش نمیزارم
ببخشید زیاد نوشتم فقط کسی نبود باهاش دردو دل کنم گفتم اینجا بگم ممنون که به حرفام گوش دادی دوست عزیز