نمیدونم چرا اینطوری شدم یک سال و سه ماهه که عقد کردم.مادرشوهرم فقط با وعده الکی اومد جلو.اول گفت پسرم خونه و ماشین داره ولی هیچی نداشت بعد گفت تو ۶ ماه براشون خونه میسازم ولی تو این یک سال من و همسرم تنهایی خونمون رو ساختیم و هنوز هم تکمیل نشده برای آجر به آجرش من حرص خوردم نه لباس درست حسابی خریدیم هر دو نه گردش درست و حسابی تو دوران عقد رفتیم.طلاهای خونه بابامو فروختم ماشین خریدیم با اینکه خانوادم راضی نبودن هنوز هم معلوم نیست کی عروسی کنیم خانوادش اصلا به روی خودشون نمیارن
همسرمو خیلی دوست دارم ولی مادرش خیلی زبونش تنده و اذیتم میکنه حرفاش همیشه یه کنایه ای داره که به من بزنه رفت و آمدم رو باهاشون کم کردم
ولی همش به حرفاش فکر میکنم و گریم میگیره من درون گرام و کم حرف و نمیتونم تو روی کسی حرف بزنم یا درد و دل کنم همه چیزو میریزم تو خودم
جدیدا همش گریم میگیره ناخوادگاه میرم تو فکر حتی تو جمع هم که هستم همش تو فکرم و فکرای خیلی ناراحت کننده ای برام میاد همش هم سمت مادرشوهرم حس میکنم افسرده شدم من همیشه جواب حرفاشونو با سکوت میدم.بعد همش فکر و خیال برام میاد
راهکاری برای بیرون اومدن از این فکر و خیالا سراغ دارید؟