فرصت ندارم دیشب بخدا تو اتوبوس داشتم از روی پی دی اف درس میخوندم چشمام درد گرفت از بس تکون خورد اتوبوس
اومدم دیشب بخونم انقد اذیتم کرد میگرن شدم
همین میگرنم از کارای خودشه سر جریان طلاقم میگرنی شدم ازدواجی ک ب دستور خودش بود اجباری
۱/۵زجرم داد بعدم ک تونستم جدا بشم گفت اگ هرکاری کردم باهات ک بعدا نگی خونه بابام خوش گدشت ک طلاق گرفتم !!
بیماری روانی داره چون رفتم ۹۸مشاوره گفتم کاراشو مشاور گفت مادرت بیماره قلدر و سادیسمی هست فرار کن از دستش
اومده در خونمو باز گذاشته هی حرف زدم منم موهام خیس گفتم در ببند باد سرد داره میاد بازم حرف میزنه لای در واستاده ن میاد تو ن میره بیرون ن در میبنده نمیشه ک بزنمش فحشش بدم
خدا کمکم کنه از این خونه برم یجایی ک دستش بهم نرسه منو کشوند اینجا گفت باید از شوهرت طلاق بگیری شوهرمو فراری داده من بدبخت ن زندگی برام موند ن بچه دلم ب ی دانشگاه خوش بود اونم داره ازم میگیره