من با یه نفره۷ماه دارم اشنا میشم از اولشم خانواده ها در جریان بودن بعد۳ماه امدن خواستگاری بعدش دیگه خانواده اش یه زنگ نزدن تشکرم کنن پدر من تنها حرفی که زد گفت دوست داره ۴۰مترم اجاره میکنیم نزدیک خودمون باشه خانواده ی اینااقا اصرار داشتن خونه شده سمت پرند و...بخریم اونم نه خودشون الان اماده داشته باشن منم وام ازدواجم رو بدم
بابام هم گفت انجاها دوره ودسترسیش سخته و...خانواده منم راضی نبودن میگفتن حقت بیشتر از این ادمه ولی بعدها مامانم گفت بابام گفته زندگی خودشه بخوادش من مخالف نیستم
از همه نظر بهشم سرم
بعد الان حقوقش۵۳۰۰هست کلی هم قسط ادم باهوشیه شغلش ازمایشی تو ای تی هست بهش گفتم بیا یکم شرایط رو اکی کنیم با وام و...یه خونه تو وسط تهران شده قدیمی۴۰متری بخریم دیگه مشکل خانواده ها حل میشه
دیشب میگه رضایت خانواده ها مهمه نباشه نمیشه😕
ادمی که نمیتونه بچه اش رو ساپورت کنه بیخود میکنه دخالت کنه
دلم خیلی گرفته حس میکنم از خانواده اش ما بالاتریم
از این ناراحتم لااقل ماهم میرفتیم بازدید پس بدیم شاید اصلا انجا خودمم پشیمون میشدم میدیدم سبک زندگیامون خیلی متفاوته ما رسممون اینه بهشم گفتم شماانقدر بی احترامی کردید نگذاشتید ما بیایم بازدید پس بدیم بابامم گفت تو جلسه حالا نهایت دوتا خانواده اشنا میشن
برگشتن میگن امیدی نگذاشتن چرا بریم وبیایم