2777
2789

موضوع اول به دردت میخوره، چون اگه خودتو باور داشتی الان واسه یه انشا عزا داری نمیکردی

سه روز مونده به سال ۱۴۰۲امضامو عوض کردم,خدایا جز تو کسی رو نداریم پناهمون باش,تن سالم ودل خوش و جیب وکارت پرپول نصیب هممون کن,عزیزانمون وعلی الخصوص بچه هامون وخودمون رو از همه بلاها وبیماری هاحفظ کن,کانون خانواده هامون گرم باشه همیشه,اعتیاد وخیانت از زندگیامون دورباشه,وحالمون به بهترین حال دگرگون بشه,الهم عجل لولیک الفرج,الهم صل علی محمد وال محمد,الهی امین

..سالها بود که روستایمان رنگ برف راندیده بودوشاخه های درختان به خاطر سنگینی برف خم نشده بود.همه خوشحال از
اینکه برف آمده درکوچه وخیابان هابودند.                      
..شالم را بیشتر روی دهان وبینی ام کشیدم چون در این جور
  مواقع گونه ها وبینی ام مانند گوجه قرمز می شوند. دانه های
برف باشادی در همه جای زمین فرود می آمدند...بچه ها آن
طرف تر مشغول آدم برفی درست کردن بودندوبعضی هایشان
هم گلوله های برفی به یکدیگر پرتاب می کردند.دست هایم را
مشت کردم تا از یخ زدگی بیشتر آنها جلوگیری کنم.
         
...بالاخره از روستا خارج شدم.تمام تپه های اطراف پوشیده از برف وسفیدی بود.بند پوتین های سربازی برادرم را که پا کرده بودم محکم تر کردم تااز پاهایم درنیایندچون برایم بزرگ بودند.
بازحمت فراوان خودم رابه بالای یکی از تپه هارساندم.آنقدر
برف آمده بودکه می شد روی آنهااسکی بازی کرد..اما ما که
 حتی پول یک جفت چکمه رانداشتیم اسکی مان دیگرچه بود..
ازآن بالابه روستای پوشیده از برفمان نگاه انداختم که بعد از
مدت هارنگ سفیدی درآن پدیدار شده بود

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

تمام شب برف می بارید، پرتو های طلایی خورشید کم کم زمین را روشن می کنند، هیجان مرا فقط آدم برفی ای که قبلا اینجا بوده درک می‌کند.

زمین یکپارچه پوشیده از برف سفید، کودکان طبق عادت روزهای برفی با ذوق جمع می شوند و در فکر درست کردن آدم برفی هستند، آدمکی که وجودش از سردی درست شده اما گرما بخش شادی های کودکان است.

حالا درست وقت آن رسیده که ساخته شوم بچه ها با دست های کوچکشان گوله های برفی را روی هم گذاشتند تا تن مرا بسازند، گلوله ی بزرگی به جای سر بر روی تنم نهادند و یکی از آنها هویجی آورد و به جای دماغ من دیگری شالش را باز کرد و دور گردن من پیچید.

یکی از آن دورتر دکمه هایی آورد تا تن مرا زیباتر کند از ذوقی که بچه ها داشتند اشک در چشمان سیاهم جمع شده بود و از خوشحالی آنها من هم شاد بودم.

آن بالا زمانی که در دل ابرها زندگی می کردم شنیده بودم دنیا جای زیبایی ست، پرندگان بر سر شاخه های درختان آواز شادی سر می دهند و زندگی با ریتم قشنگی در جریان است…

اما حیف که سهم من از این همه نعمتها فقط زمستان است و روزهایی که خرس ها در خوابی طولانی به سر می برند و مورچه ها آذوقه ای که جمع کرده اند را می خورند و سردی همه جا را گرفته است.

وجود من چیزی جز یخ و برف نیست و من از همه فصل ها فقط و فقط زمستان برفی را می بینم و تا وقتی برف باشد و آسمان ابری و از همه سو سوز و سرما حس می شود من هم خواهم بود.

تا زمانی که هستم دیدن خوشحالی آدم ها، خنده های پر هیاهوی ازته دل کودکان خاطراتی شیرین و به یاد ماندنی در ذهن من برجای می گذارد.

حالا همین که آفتاب به آسمان می آید و بر سرمن می تابد غمگین می شوم و می دانم که زندگی ام رو به پایان است و دیگر باید بروم… من آب شدن خود را در برف های بلورینی که از گرمای آفتاب زیر پاهایم ذوب شده اند می بینم و این چه غم انگیز است.

اما با روزی که گذشت، آدم هایی آمدند و رفتند و با من عکسهای یادگاری گرفتند هر وقت که آن عکس ها را می بینند به یاد من و این زمستان خواهند افتاد و لبخندی که بر روی لبشان جاری می شود برای من کافیست و امید دارم دوباره برف ببارد و من را بسازند.

حالا دیگر آب شدم و از من فقط چند دکمه و شال و گردنم روی زمین برجا مانده است…


ساده‌پوش فصل‌ها
زمستان، ساده‌پوش فصل‌ها، در این حوالی قدم می‌زند؛ نقش پای گذارش، بر خیابان‌های مغموم می‌ماند، و توجه رهگذران بی‌حواس را به خود جلب می‌کند.
موج نفس‌های سردش، قطره اشک‌های ابران گریان را نوازش می کند و با آرامش جذاب و لبخند سپیدش، دانه‌های نرم و زیباروی برف را به انسان‌های چشم انتظار هدیه می‌کند.

۲.معتدل‌کننده احساس‌ها
نسیم دل‌انگیزی که قلب‌ها را به سوی خویش، روانه می‌کند، شمیم نوگلان درخت‌های پر جنب و جوش، عقل را از سر انسان می‌رباید؛ احساسات نهفته‌ای در این حال و هوا، غنچه می‌کند و حس شادمانی را به درون رگ‌ها روانه می‌کند.
بهار، همان معتدل کنندهٔ احساس‌ها، عواطف بی‌رنگ را تغییر می‌دهد؛ احسا‌های سرد و سوزان را تنظیم می‌کند. تابلوی زندگی را با نقش و نگار می آراید؛پنجرهٔ دید و افکار را می گشاید و نوید روزی نو را در دل‌ها می‌رقصاند.

۳‌ساز امید
عشق، دکلمه‌ای پر احساس، که ساز امید می‌نوازد؛دوست‌داشتنی بی‌انتها که قلب آیینه‌ای را می‌درخشاند؛ ترسی دلربا که آزمونیست برای عشق؛معلمی که درس عاطفه را می‌آموزاند، و کلاس مهر و محبت را برگذار می کند.
عشق آب‌نباتی است که شیرینی آن، عجیب به دل می‌چسبد؛ طبیعت عشق باعث شکفتن دل‌ها و جان‌ها، در قلمرو باشکوهش می‌شود.
عشق، یادآورنده خاطرات خوش، روح هر کسی را جوان و شاداب می‌گرداند. زنده باد عشق! زنده باد زندگی!

❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️

موضوع اول به دردت میخوره، چون اگه خودتو باور داشتی الان واسه یه انشا عزا داری نمیکردی

چرا زود قضاوت میکنی عزیزم؟ شاید شرایطم اوکی نبود میشه انقدر زود قضاوت نکنید لطفا

در یک صبح سرد و برفی در دل این شهر قدم بر میداشتم ،قدم هایی از جنس سنگ که در دل برف های اسمان که همچون دانه های اَنار بودند،فرو می رفتند.و جای پایم مانند کاسه های گدایی در پیاده روهای شهر باقی می ماند.
سرما شمشیر را از رو بسته بود و قصد داشت که به جنگ با زره من بیاید ولی او نمی دانست که زره من مقاومت چرم و نرمی و گرمی پشم را دارد و نمی تواند از زره من  عبور کند و به بدن من برسد و پیروز شود.
برف ها خود را در آغوش زمین رها می‌کردند و زمین را از دلتنگی لبریز‌. و در آن صبح بیجان خورشید سعی داشت برف ها را با گرمی محبت خود ذوب کند‌.
درختان لباس عروس بر تن داشتم و با آهنگ باد می رقصیدند و دست های خودشان را همراه با ریتم تکان می دادند. بچه ها در پیاده رو ها مشغول درست کردن پدر برف بودند، آدمک برفی که فکر کنم در زمستان مشغول پرخوری بوده است؛ زیرا آن گونه که بچه ها آن را چاق و تپل درست کرده بودند گمان کنم به او زیاد در زمستان خوش گذشته است و با آن دماغ بزرگ و درازش که مانند دماغ پینوکیو بود فکر کنم زیاد به مردم دروغ گفته بود دروغ هایی مثل دیگر امسال هوا سرد نیست و دیگر برفی نمی بارد...

چرا زود قضاوت میکنی عزیزم؟ شاید شرایطم اوکی نبود میشه انقدر زود قضاوت نکنید لطفا


باشه

سه روز مونده به سال ۱۴۰۲امضامو عوض کردم,خدایا جز تو کسی رو نداریم پناهمون باش,تن سالم ودل خوش و جیب وکارت پرپول نصیب هممون کن,عزیزانمون وعلی الخصوص بچه هامون وخودمون رو از همه بلاها وبیماری هاحفظ کن,کانون خانواده هامون گرم باشه همیشه,اعتیاد وخیانت از زندگیامون دورباشه,وحالمون به بهترین حال دگرگون بشه,الهم عجل لولیک الفرج,الهم صل علی محمد وال محمد,الهی امین

عروس زمستان ☃️

ننه سرما موهای سفیدش را باز کرد پیراهن گل دارش را پوشید. غنچه های رز و برگ‌ های خشکیده درختان در پایین لباسش چشم ها را خیره می کرد. دامن سفید حریر خود را پوشیده بود عینک چوبی اش را به چشم زده و گیوه های یاقوتی اش را به پا داشت. در حالی که یک سبد چوبی پر از دانه های مرواریدی برف در دست داشت خود را آماده آمدن می کرد. پرندگان زمستانی هم سرود پرشوری برای آمدن او تدارک دیده بودند. همزمان با آهنگ دلنشین آنان، ننه سرما از راه رسید. می آمد و می آمد و از سبد چوبیش مرواریدهای برف را مثل نقل و نبات بر تن کوه ها و زمین می ریخت .
بادصبا هم خبر شد. او نیز باید در این جشن زمستانی شرکت می داشت. وزید و وزید و با وزشش درختان را برای خوشامدگویی به ننه سرما بیدار کرد. درخت های بید هل هله کنان شادی میکردند. غنچه ها کلاه های سفید پشمالوی خود را بر سر کردند و زمین با لباس سفید خود دلربایی می کرد. همه منتظر دیدن ننه سرما بودند. ننه سرما از دور چهره نمایی می کرد. ابرهای پشمالو را از دل اسمان برداشت و یک طرف آسمان چید و از خورشید خانم خواست که نور طلاییش را مستقیم روی لباسش نیندازد و پشت ابرها قایم بشود. آخر او می خواست زیباییش را هر چه بیشتر به رخ همه بکشد.
صدای آواز قناری ها بلندتر شد. ننه سرما از خوشحالی گریه میکرد. ابرها هم از دیدن او همزمان می گریستند.
آری عروس زمستان با همه زیبایی هایش آمده بود.


🌨برف
در داخل حیاط سرد نشسته ام.
به دانه های زیبای برف خیره شده ام.
آن ها  دست به دست هم داده اند و  پیراهنی سفید بر تن حیاط پوشانده اند .
همگی ب یک شکل هستند.❄❄ نگاهی به خود میکنم
 عجبا من شبیه آن ها هستم !
آرام آرام خورشید خانم خودش را نشان می دهد و اهل خانه به حیاط می آیند.
 آنان  نیز مثل من مهمان چندساعت یا چند روزی خواهند بود،
به  این پیراهن سفید رنگ نرم ب آرامی و با محبت نگاه میکنم .
چه احساس خوب و لذت بخشی دارد دیدن  این زیبایان سفید نرم !
ای کاش می‌توانستم سخن بگویم و این حس و حال را برای شما بازگو نمایم.
ساعت ها می‌گذرد، متاسفانه دیگر وقت خداحافظی کردن است.  اهل خانه  با پا گذاشتن بر روی من کم کم  وجودنرم و نازک مرا له می کنند و رفته رفته  نور خورشید با گرمایش مرا ذوب می‌کند.
حال از پیشتان می روم اما روزی باز هم خواهم آمدو با دوستانم حیاط خانه تان را چون عروسی زیبا سفید پوش خواهیم نمود.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108