من با پسر خالم یکسال پنهانی با هم دوست بودیم کسی خبر نداشت.خیلی به هم علاقه داشتیم ولی بخاطر مسئله ای که پیش اومد ۸ ماهه جدا شدیم الان توی مراسمات یا مهمونی حداقل ماهی یکبار همدیگر رو میبینم و من اون شب تا صبح رو گریه میکنم و کل خاطرات دوباره واسم تازه میشه....میشه راهنمایی کنید چطور احساساتم رو نابود کنم
منم قبلا شرایط شما رو داشتم ولی از دلم رفت به چیزای بدش فکر کن، کارها و حرفایی که خوشایند نبوده برات، تا میخوای با احساس پیش بری به خودت متذکر شو که آینده ای ندارین، ببین من اذیت شدم سر این موضوع ولی الان بهترین همسر دنیا رو دارم عاشقشم، کنار اون فهمیدم معنی عشق واقعیو
منم قبلا شرایط شما رو داشتم ولی از دلم رفت به چیزای بدش فکر کن، کارها و حرفایی که خوشایند نبوده برات ...
خیلی تلاش کردم که اصلا ذهنم به سمت خودش و خاطراتش نره ولی این برخورده هایی که با هم داریم همه چی رو سخت کرده حتی توی جمع مجبوریم با هم صحبت کنیم طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده
میفهممت ولی عادی میشه اصلا بهش محل نده رو نده، خیلی بی تفاوت باش
اره درست حرفتون اون یه پسره با بهترین شرایط بلخره میره دنبال زندگیش منم که خودم نابود میکنم با احساسات بیخودم...هنوز هم منو جایی میبینه خیلی بهم توجه میکنه مدام دنبال اینه که خوشحالم کنه ولی باید ازش بخوام که تموم کنه این کارا رو
چون اصلا امکان این که بخوایم در آینده با هم باشیم وجود نداره