2777
2789
عنوان

جنگ یا ارامش

285 بازدید | 10 پست

❗️همیشه جنگیدن خوب نیست.

من همیشه جنگیدم تا یه چیزایی رو عوض کنم.

اما این روزها فهمیدم که برای بعضی آدم‌های قدر نشناس نباید جنگید.

فهمیدم برای اثبات دوست داشتن نباید جنگید.

برای به دست آوردن دل آدما نباید جنگید.

این روزها نسخه فاصله گرفتن رو می‌پیچم.

از آدم‌هایی که زیاد دروغ میگن فاصله می‌گیرم.

از آدم‌هایی که دغدغه می‌سازن فاصله می‌گیرم.

از آدم‌هایی که حرمت نگه نمی‌دارن فاصله می‌گیرم.

با حقارت بعضی آدم‌ها و دل‌هاشون نباید جنگید.

باید نادیده‌شون گرفت و گذشت و بخشیدشون.

نه برای این که مستحق بخششن،

برای این که من مستحق آرامشم

دقیقا من این حس رو دارم 

یه جایی یه داستانی خوندم زمان حمله مغولها نجم الذین کبری تسلیم نمیشه و میجنگه و کشته میشه یه شاگردی داشته بهش میگفتن نجم الذین صغری اون تسلیم میشه 

و بدون اینکه زن و بچه اش رو ببینه فرار می‌کنه می‌ره قونیه

اولین بار که این داستان خوندم حس کردم چه قدر یه نفر ترسو بود برعکس اون آدم اول که با وجود اینکه پیر بود جنگید و کشته بود 


ولی بعداً فهمیدم اون با فرار کردنش باعث شد الان من اسم کبرویه رو بشنوم و تونست ادامه دهنده راه اون استاد بزرگش باشه 

بعدش گفتم ببین تسلیم شدم گاهی وقتا شجاعت بیشتری از جنگیدن میخاد 


ولی الان اونجایی هستم که از خودم خسته ام چون نجنگیدم و تسلیم بودم حس میکنم بلد نیستم از خودم دفاع کنم بقیه بهم زور میگن ازم توقع دارن همیشه تسلیم باشم 

سلام دوستان خوبم.                                                          

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

دقیقا من این حس رو دارم  یه جایی یه داستانی خوندم زمان حمله مغولها نجم الذین کبری تسلیم نمیشه ...

یکی از نجنگیدن و نرسیدن نالانه 


یکی از جنگیدن و نرسیدن. 


عجیب دنیایی

یکی از نجنگیدن و نرسیدن نالانه  یکی از جنگیدن و نرسیدن.  عجیب دنیایی

من تو زندگیم خیلی جنگیدم ولی الان خیلی پشیمونم چون هیچ ذوقی برای ادامه دادند ندارم شدم ی آدم افسرده 

مثال بچه سه ساله ایی ک دوچرخه میخاد. 

زمین و زمانو میکوبه براش بخرن. 

اما خانواده شرایطش نداره. 

یا صلاح نمیدونن. 

یا به هردلیلی نمیخورن براش. 

اون بچه تمام زورشو زده برای داشتن دوچرخه. 


اما توی 21 سالگی براش دوچرخه می‌خرن دیگه هیچ انگیزه ایی و شوقی نداره. 

من کل زندگیم همین بوده. 

حتی ازدواجم. 

خیلی پوسیده ام از داخل. 

اما دارم جم و جور میکنم خودمو. 

از وضعیتم خسته ام

دقیقا خود منی.  انگیزه صفر

امشب چقدر به گذشته فکر کردم با خودم میگم خدایا پس کجا نشستی چرا منو نمی‌بینی آدمهای که در حقم ظلم کردند رو چرا نمی‌بینی چرا اونا هر روز تو خوشی هستن ولی من هر روز ی داستان جدید واقعا به عدالت خدا دارم شک میکنم 

امشب چقدر به گذشته فکر کردم با خودم میگم خدایا پس کجا نشستی چرا منو نمی‌بینی آدمهای که در حقم ظلم کر ...

منم ی جایی به خدا شک کردم. 

جایی که همسرسابقم با خانوادش. توی دادگاه برعلیه من دست روی قرآن گذاشتن و قسم دروغ گفتن....... 


و کلی از وسایل جهازم ک من خودم خریده بودمو بهم ندادن.... 


و کلی بی عدالتی های دیگه. 

همش منتظر این بودم خدا همچین میزنه ب کمرشون ک بلند نمیشن. 


اما این اتفاق نیفتاد. 

و من بخدا شک کردم. 


اما زمانی ک این همسرم جلو راهم قرار گرفت. 

و زندگیم متحول شد. 

فهمیدم زندگی یعنی چی زناشویی یعنی چی. 

بگم ک مشکلاتی هم داریم اما دیگه باید آروم باشم. و گذشت کنم 


دیگه ب خدا شک ندارم. 


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792