دیاپکین اسبق می خواستم بهار را به خانه ات بیاورم و دیگر قانع نباشی به گل های چسبیده به فرش می خواستم بهار به پیرهنت بیاورم و از آنجا سفر کنم به سرزمین های کشف نشده اما هر دری باز کردم پاییز در بادهایش از راه رسید روی هر پنجره ای دست گذاشتم زمستان آخرین تصویر در حافظه اش بود امروز من و بهار در کوچه ها می گردیم و سراغت را از خرگوش های مرده در برف می گیریم.
تو بی احساسی ولی مه جور تو نیم🙂🖤 بعضی وقتا خیلی یهویی و بدون مناسبت دست به قلم میشم و متن مینویسم .... خلاصه که استفاده کنید .... دقیقا زمانی که احتیاج داشتم توسط یه نفر عمیقا درک شم،همه ولم کردن.... خدا جونم بنده هات که ول کردن، اما خودت هیچ وقت نزار به حال خودم رها شم..اگه ولتون کردم بدونید حقتون بوده چون من به همه بدون شک فرصت شروع دوباره رو دادم اما خودتونو زدید به نفهمی.......خلاصه که خلاصه.....
یه قانونی هست که میگه:گاهی هرچقدر بیشتر پافشاری میکنی وبیشتر سمتش میری و درگیرش میشی اون بیشتر از شما دور میشه🧡🍂... پس رها کن بره شاید رسیدن تو رها کردن باشه! به قول جمله ای که تو کتاب کیمیاگر نوشته بود: انچه قسمت توست از کنارت نخواهد گذشت....کارما میگه هرکسی رو بیشتر از لیاقتش دوست داشته باشی بیشتر از لیاقتت ضربه میخوری🤌🪐
یه قانونی هست که میگه:گاهی هرچقدر بیشتر پافشاری میکنی وبیشتر سمتش میری و درگیرش میشی اون بیشتر از شما دور میشه🧡🍂... پس رها کن بره شاید رسیدن تو رها کردن باشه! به قول جمله ای که تو کتاب کیمیاگر نوشته بود: انچه قسمت توست از کنارت نخواهد گذشت....کارما میگه هرکسی رو بیشتر از لیاقتش دوست داشته باشی بیشتر از لیاقتت ضربه میخوری🤌🪐