خواهر مادر بزرگم فوت شد سنش خیلی زیاد بود امشب شام دعوت بودیم خونشون منم رفتم مامانم گفت رفتی اونجا ب اونایی که میشناسی تسلیت بگو در خونرو که وا کردم ی عالمه پیرزن و زن میانسال لباس مشکی صورت رنگ پریده همشونم سرشونو بسته بودن بهو نمی دونم چیشد مامانم هی میگفت ب فلانی تسلیت بگو نگا میکردم همشون ی شکلن باز دور خودم میچرخیدم فلانی پیدا کنم اون هیچ همه ریلکس حرف میزدن من میرفتم به هر کی تسلیت بگم با کلی بغض و اشک بغل الان میگم واقعا من چرا همچین کاری کردم حتی مادر بزرگم کم مونده بود بگه چیزی نیس اروم باش 🤦♀️🤦♀️🤦♀️
نمی دونم چرا همچین کردم بعد نشستم خندم گرفته بود اخه همه خیلی اروم باهم حرف میزدن کسی نارحت تبود