هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی این تاپیک رو بزنم فکر میکردم با همه آدما فرق میکنه بخاطرش قید خانوادمو زدم
هم پسرعمم بود هم پسر داییم ۱۸ سالم بود که بهم گفت دوسم داره ولی شرایط ازدواج نداره اولش مقابله کردم بعدش احساسایی نسبت بهش پیدا کردم ولی اخرش باهاش دوس شدم سال پیش اومد خواستگاریم مامان بابام مخالف بودن مخصوصا بابام بعد ۳ سال مخالفت بابام گفت بیان ولی دیگه دختر من نیستی من خامی کردم بچگی کردم فکر کردم عین فیلما قراره یه زندگی عاشقونه داشته باشیم ولی زهی خیال باطل
بخاطر اون بابام برای اولین بار زد تو گوشم ولی من کر و کور شده بودم تو روی بابا مامانم وایسادم
پارسال عقد کردیم و امسال عروسی تازه ۷ ماهه ازدواج کردم
از فردای ازدواجمون گیر دادناش شروع شد این چه رژیه این چه مانتویی این شالچرا اینچجوریه موهاتو برار تو و هزار تا چیز دیگه مدارا کردم باهاش راه اومدم تا اینکه دیشب رفته بودم بیرون گفته بود قبل اینکه هوا تاریک شه بیا خونه ساعت ۶و۱۰ رفتم خونه گفتم سلام با داد گفت تا حالا کدوم گورستونی بودی ؟ ها؟ گفتم درست حرف بزن رفته بودم پیش عطیه (دوستم)
تازه بچش به دنیا اومده
با حرصگفت مگه تو ننه باباشی؟
گفتم چرا اون وقت تو چرا صبح تا شب پیش رفیقاتی
گفت اونش به تو ربط نداره
گفتم پس به تو هم ربطی نداره
با داد گفت اون روی سگمو بالا نیار
منم لجم گرفت گفتم مگه جز اون روت روی دیگتو دیدم
قندون رو عسلی بود پرت کرد طرف در شکست گفت چنان میزنمت که مرغای آسمون به حالت گریه کنن فهمیدی؟
گفتم هیچ غلطی نمیتونی بکنی
گفت پس وایسا ببین میتونم یا نه یه لحظه گیج شدم تا اومدم ببینم منظورش چی بود ضربه محکمی خورد به پام انقدر کتکم زد که دیگه بی حس شدم و چیزی و حس نکردم بعدش چونمو گرفت و محکم برگردوندم این طرف کرم چنان درد کرد با صدای بلند گفتم اخ
گفت از امروز زبون درازی کنی وضعیتت همینه فهمیدی؟
بعدم بلند شد رفت اون یکی اتاق خوابید
با خودم گفتم به درک زنگ میزنم بابام چند بار گرفتمش ولی رد داد و پیام داد زنگ نزن بهت گفته بودم که رفتی برنگرد
صبح هم رفته سر کار درو قفل کرده رفته
بخدا خسته شدم چیکار کنم کسی رو هم ندارم حمایتم کنه از طرفی در خونه رو قفل میکنه