سلام بابا
دوسال و هشت ماه و هشت روز و شونزده ساعت پیش وقتی حاضر میشدم بیام پیشت تو بیمارستان ، عمه از اونجا زنگ زد و گفت اینا دارن میگن خدا بیامرزه مریضتون رو...
نمیدونم چی شد که اون شب نمردم
چی شد که اون شب صبح شد
فقط هنوز منتظر زنگم ،از بیمارستان، که بهم بگن اشتباه شده
که بهم بگن هنوز نفس میکشی
که دوباره برگردی خونه
برگردی پیشمون
بگی تموم شد اون مریضی لعنتی
بگی برگشتم پیشتون و دیگه هیچ وقت تنهاتون نمیذارم
بابا بعد تو خیلی پشتمون خالی شده
قهرمان من
عزیز من
فدای اون صورت ماهت و موهای سیاهت که هنوز سفید نشده بود
عزیز ترینم یه وقت فکر نکنی فراموشت کردم
قربون قد و بالات، قربون اون صدای مخملیت بشم
خوابت رو دیدم
لباس قشنگ پوشیده بودی مثل همیشه خوش تیپ و خوش رو
میخندیدی، یه جعبه شیرینی دستت بود
گفتی برای همیشه برگشتم پیشتون
پس چرا نیستی باباااااا
.........