۱۵ دی ماه ۸۴ رسما شدیم بنام هم ! ثبت شد اسممون تو شناسنامه های همدیگه 💙 عجب برفی هم اونشب می یومد . یادته ؟! وقتی اصرار کردن بیاین سوار ماشین بشین من بهت گفتم می یای بریم پیاده روی ؟! گفتی بریم همه میگفتن بابا هوا سرده و یخبندون ولی ما تصمیمون رو گرفته بودم تا بدور از هیاهو و شلوغی راه بریم و عاشقانه هامون رو با هم زمزمه کنیم .. همراه هم تو اون شب سرد و برفی قدم زدیم و گفتیم و گفتیم و گفتیم ! آخ که چه کیفی داشت مخصوصا اون لحظه ای که رسیدیم پشت در و بهم گفتی حاج خانم 😁😉 و 🥰 .
۱۷ سال گذشت به همین راحتی . سختی های زیادی رو پشت سر گذروندیم و در کنارش خوشی هم کم نداشتیم 🧿 .
مرسی که هستی 🤗🥺💙
و ناخودآگاه مثل همیشه یاد نخستین_نگاه# فریدون_مشیری# می افتم :
نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دل های ما را
به بوی خوش آشنایی سپرد و
به مهمانی عشق برد؛
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم.
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم
چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را
به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم
و .....
بمونه بیادگار اینجا برای من ؛ برای تو ....برای پاسداشت اون روز