دایی شوهرم ۴۸سالشه بادخترش اومده چن روزاینجامهمون بودن کلی دخترش اذیتم کرد بخاطر باباش وشوهری چیزی نگفتم چن سال ازمن بزرگتره اومد دست به سیاه وسفیدنزد انگاردخترپادشاه بودبراخودم نمیتونم نهارشام بزارم بخاطرشوهرم صب تاشب مثل کنیزبراشون خدمت کردم صب زود بلن میشدم صبحونه درس میکردم براش نهارشام برا راهشون میوه وغذاگذاشتم یه خدافظی نکرد مث گاوسرشوانداخت پایین رف
امروززنگ زده شوهرم بهش میگه دایی ببخش دیگ زنم حاملس دیگ خودتم دیدی نمیتونه سرپاوایسه نتونستم ببرمتون شمال بگردونمتون دفعه بعدجبران میکنم میگه والا زنایه قدیم هم حامله میشد نمیدیدم مث زن تو سوسول بازی دربیارن نزار زیاداستراحت کنه بزارخودش کارکنه وگرنه باید باجله سقیر ببریشابیمارستان😒😒😒