تو ی خانواده شش نفره زندگی میکنم داداش نداریم چهار تا خواهریم همه مجرد من سومی هستم وضع مالیمون خوبه ینی محتاج نیستیم خواهر بزرگم سی سالشه دومی۲۵ من ۲۰ بزرگه هرچی خواستگار داشت رد کرد فقط فامیل پولدار میخواست که نبود و نیست و میگه ازدواج نمیکنم دیگه دومی با یکی دوسته اومد خاستگاری بابام راضی نشد چون غریبه بود و ما فقط ب فامیل دختر میدیم اونم میگه یا اون یا هیچکی و اما من عاشق ی نفرم فامیله اومد خواستگاریم اما اول چون دختر سومی مجرد بودم و از بخت بدم یکی دیگه اومد خواستگاریم ک پولدار بود خواهر بزرگم اجازه ازدواج نداد و تا همین الانم نمیده مامان بابام الان راضی هستن اما اون میگه من بمیرم هم اجازه نمیدم و خودمو میکشم و ب اون پسر زنگ میزنم فحش میدم و این حرفا چون من ب اونی ک پولدار بود شوهر نکردم میگه حسرتشو ب دلت میزارم.
من درسم خوب بود ولی درس نخوندم دیگه نمیکشم و میدونم هیچی تو درس واسه من یکی نیس کار هم نمیتونم بکنم چون اولا کاری نیس اگرم باشه پدرم مخالفه از طرفی عشقمو خیلی خیلی میخوامش ونمیخوام با کس دیگه ای ازدواج منم حتی اگه بعدا پشیمون بشم مهم نیست.دوستم ندارم تو این فلاکت زندگی کنم من الان همه چی میتونم داشته باشم ولی دل خوش ندارم از صبح تا شب فقط توی خونه هستم بیکار افسردگی شدید هم دارم
الان دو دلم ی مقدار طلا دارم میتونم بفروشم و برم ی شهر دیگه ی جوری ی کار پیدا کنم برم دنبال زندگیم از طرفی دلم واسه بابا مامانم میسوزه آبروشون میره سر ب زیر میشن از طرفی هم اگه نرم و بشینم خونه خواهرم دیگه خیالش راحته و هیچوقتم نمیزاره ب عشقم برسم🙄
ک راحت شم از اینجور زندگی کردن و اینکه خواهرم آدم ترسویی هم هست اگه قرار کنم همه میریزم سر اون که تقصیر اون بوده و پشیمون میشه از کارش اونموقع هردو بدبختیم