وقتی زایمان کردم از بیمارستان اومدم خونه باز رفت سرکار اصلا نیومد بگه حالت خوبه و... حالمو پرسید اما بازم اینجا واسش کارش مهم بود بخیه هامو با بابام رفتم کشیدم خرید شام سیسمونی رو نیومد ب مادر و خواهرم گفتم این کارت برین وسایل شام بخرین اینا ب کنارررررر ک اصلا دنیاها مون متفاوته اصلا هیچی نمیدونه فقط میگ کاررررر
با مادر شوهرم تو یه خونه هستیم اون طبقه پایینه شوهرمم هی میگ روز و شب باید مامانم باما باشه موقع خواب هم میگ عیب نداره بیاد بالا بخوابه این مادر شوهر من از دسته ادمای فضوله ب هرچیزی کار داره فقط هم بلده بگه ما نداربم ما بدبختیم
باور کنین ی مادر بی عرضس از در ک پسراش میان تو روضه میخونه ما بدبختیم باید کار کنیم پول نیس گرونیه هیچی نخوریم هیچی نگیریم ی بچه سه ساله دارم تازگیا بردم دکتر ب پول ویزیت پول دارو پول دکتر گیر میداد میگف چرا از بچه مراقبت نکردی پول از کجا بیاریم پول دکتر رو بدیم سر راه دکتر اونقدر نق زد سرم رفتتتت( من از لحاظ خانواده و قیافه و هیکل از شوهرم سر تر هستم ) برگشته مادرشوهرم میگه تقصیر منه که دختر کوچیک گرفتم برات اونم مقصر نیست از بیمارستان برگشتنی اقا قهره رفته خونه مادر شوهرم میگم بیا ناهار میگه اعصاب ندارم ولم کن مقصر شوهرمه ک گفت مادرم باید بامابیاد والا همه بچه هاش خونه هاشون کنارشه یعنی همه خواهر برادرا و مادر باهم همسایه هستن اما فقط شوهر منه ک بهش اهمیت میده چ کارش کنم روز شبم فقط اینه مامانمم بیاددددد
اصلا ارامش ندارم تو خونم ی روز میشه ادم ظرفاش اتاقش لباساش به هم ریخته اس میاد بالا میگ بلند شو برو خونه زندگیتو جمع کن
شوهرم دروغکی ب من میگه مامانمو میگم بیاد کمک کنه ولی فقط غرررر میزنن بعدش هم میگ منکه بلد نیستم
ی غذا چیه غذا بلد نیس درست کنهههه
هروقت ناهار یا شام زنونه بخوام برم خونه فامیل یا مامانمینا میگ چرا ب پسرم من نگفتن اون ناهار میخواد منکه نمیتونم درست کنم از لحاظ سالم بود هم سالمه سالمهههههه