بحث صدقه نیست بحث اینه پسر خودش مخالف بود واسه مامانش خرید کنم میگفت خودش حقوق بگیره ولش کن
گفتم نه میخرم چون خونه اش انگار ۱۰۰ سال پیشه
گناهداره دلش خوش بشه
وقتی هم خریدم انتظار تشکر نداشتم
اما حداقل الان قیافه برام نگیره
من یه دختر غریبه بودم هییچ وظیفه ای نداشتم اگر بر حسب دلسوزی واسه دلخوشیش کاری کردم عقل حکم میکنه ممنون باشه و خوش برخورد
طوری رفتار میکنه انگار شده قبلا کاخ نشین بوده
خودم اشتباه کردم ادم باید به هرکسی به اندازه ظرفیتش خوبی کنی
من اگه شوهرم خودش با پای خودش قدمی واسه خانواده اش ورداره خوشحال میشم ولی شوهرم حتی یه قدم هم ورنمیداره
چشمشو عمل کرد شوهرم همراهش نرفت بازم دلم سوخت من رفتم
گفتم با خدا معامله میکنم
برادرهاش بودن شوهر منم بود هیچ کدام همراهش نبودن
فقط بوادر شوهر مجردم و من