به خدا عین مادرشوهر تو مادر زن داداشمه
دقیقا تا بهش میگفت ما داریم بحث میکنیم تو دخالت نکن نیا بالا قلبشو میگرفت خودشو میزد غش و ضعف....
انقدر دخالت کرده بود تو گوش میخوند اینا هر روز دعوا و داشتن میرفتن واسه طلاق
یبار من اونجا بودم دیدم کاراشو، گفتم مادر جان زشته اینکارا واسه سن شما با پوزخند
بعدشم به داداشم گفتم میخوای زندگی کنی بیاید با زنت برید مشاور
ماها نمیفهمیم شماها که زندگیتونو دوست دارین برید ببینین یه کاربلد چی میگه حرفای اونو گوش کنید
رفتن زنداداشم فهمید مادرش سمه زندگیشه فاصلشو حفظ کرد، خودش میگفت دخالت نکن به مادرش، خونشونو جدا کردن،
الان راحت شدن