دیگه اینکه دلم واس اینجا تنگ شده بود صبح تا شب بیرون بودیم وشبها هم که میومدم تاپسرک رومیخوابوندم و غذایی درست میکردم دیگه بیهوش میشدم آخه غذاهاشون رونمیشه خورد ماپلوپز برقی برده بودیم
باری دریغ .......
از کوچه های زندگی..
گریخت صدای کودکی..
گریخت صدای کودکی