2777
2789
عنوان

روزهای من

| مشاهده متن کامل بحث + 88942 بازدید | 876 پست
مطمعنی راجع به گذشته تو امیر چیزی نفهمیده؟ بنظرت چرا رفت بالکن صحبت کرد درصورتیکه عادت به این کار ند ...

نمیگم تا حالا این کارو نکرده ولی عادتش این نیست که تلفنش رو جای دیگه صحبت کنه، الان به هیچی مطمئن نیستم

برای خودمم عادی نبود، انقدر گیج بودم که حتی یادم رفت ازش بپرسم اون تلفنی که رفت تو تراس کی بود

حواست رو جمع کن یکم دقت کن ببین بازم اتفاق یا برخورد عجیلی ازش میبینی یا نه.

کسی غیر از خودت و امیر اطرافتون هست که اطلاعی از گذشتتون داشته باشه؟

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

نمیگم تا حالا این کارو نکرده ولی عادتش این نیست که تلفنش رو جای دیگه صحبت کنه، الان به هیچی مطمئن نی ...

میفهمم. الان شرایطت سخته. شایدم رفتارش بی هوا و بی قصد و غرض بوده. اما سر فرصت راجع به اینکه چرا نظرش راجع به اون قرارداد تغییر کرده باهاش صحبت کن

حواست رو جمع کن یکم دقت کن ببین بازم اتفاق یا برخورد عجیلی ازش میبینی یا نه. کسی غیر از خودت و امیر ...

بله یکی دوتا از دوستای امیر و یکی از دوستای من، که همشون الانم باهامون در ارتباطن

بله یکی دوتا از دوستای امیر و یکی از دوستای من، که همشون الانم باهامون در ارتباطن

این خوب نیست. قابل اعتمادن؟ 

مونا جان خیلی مراقب باش و خیلی از امیر فاصله بگیر البته یجوری که ضایع نباشه. به همسرت بیشتر نزدیک شو.

من بابت حال و احوالت درکت میکنم اما زندگیت خیلی مهمتره

این خوب نیست. قابل اعتمادن؟  مونا جان خیلی مراقب باش و خیلی از امیر فاصله بگیر البته یجوری که ...

تا الان که قابل اعتماد بودن، دوست خودم که ایران نیست، دوستای امیرم خیلی بهش نزدیکن به نظر

راستش تا حالا در مورد این با امیر صحبت نکردم

چجور باید فاصله بگیرم که تابلو نباشه

تا الان که قابل اعتماد بودن، دوست خودم که ایران نیست، دوستای امیرم خیلی بهش نزدیکن به نظر راستش تا ...

مثلا اینکه باهاش تنها نشی، یا توی جمع که هستین حواست باسه خودتو کنترل کنی که فکرت نره سمت احساساتت. همسرت اگه یه کوچولو شک کرده باشه، از ریزترین تغییر حالت هات متوجه میشه که منقلب میشی

من نمیدونم چرا حواسم رفت پیش اون دختره تو مهمونی اون شب

خودتم گفتی میشناسیش 

و همش با لج بهت نگاه میکرده

اون با همسرت  هم صحبت نشده؟؟

من احتمال نمیدادم همسرت شک کرده باشه اما وقتی گفتی یهو خواسته تو رو ببره اونجا بدون بچه و اینکه پرسیده چرا سرت درد میکنه بنظرم یکم داره کنجکاوی میکنه ی چیزی حساس اش کرده..





باید منو به تلخی نبودنت عادت بدی
شاید فراموشت کنم باید بهم فرصت بدی
شعله نکش سوسو نزن بزار خاموشت کنم
این دردو تازه تر نکن شاید فراموشت کنم

این قدر تکرارم نکن نزار برات عادت بشم
اگه نمیمونی نیا نزار آلوده ات بشم  
اگه نمیمونی نیا عاشق تر از اینم نکن
درگیر موندن نیستی در گیر موندنم نکن

من نمیدونم چرا حواسم رفت پیش اون دختره تو مهمونی اون شب خودتم گفتی میشناسیش  و همش با لج بهت ...

راستش بعید می دونم همسرم حرف اونو اصلا بر فرض که بهش گفته باشه چیزی ،قبول کنه، اونم یه حدس زده فوقش می خواد چه جوری گذشته رو ثابت کنه به همسرم 

ولی خودمم فک می کنم شاید از این حرفا منظوری داشته همسرم، بعد میگم من حساس شدم چه منظوری 

راستش بعید می دونم همسرم حرف اونو اصلا بر فرض که بهش گفته باشه چیزی ،قبول کنه، اونم یه حدس زده ...

شاید همسرت خواسته ی ببینه چیزی برات تداعی میشه 

اما خب با تعریفایی ک کردی رفتارت عادی بوده 

آنقدر نگران نباش 

خودتو آزار نده 

امروز صبح ساعت ۸:۳۰ گوشیم زنگ خورد، توی مجموعه یه نفر رو داشتم که گاهی جلسه های شخصی یا حصوصی ،خبرهای غیررسمی یا شایعه ای، چیزی اگر بود بهم می گفت،

امروز صبح داشت بهم زنگ می زد، خواب بودم هنوز، نگا کردم دیدم اصلان کنارم نیست، خیلی زود رفته بود امروز

جواب ندادم، دوباره زنگ زد

پاشدم نشستم ، چند بار صدامو صاف کردم و جواب دادم،

سلام علیک کرد، گفت خانم مهندس راستش یه چیزی شده نمی دونم چجور بگم بهتون، فقط بدونین من مثل بقیه فکر نمی کنم.

گفتم خانم سعیدی بگو ببینم چی شده ،

گفت یه مدته تو مجموعه پشت سر شما میگن که شما و آقای مهندس باهم رابطه دارین.

گفتم چی؟ برق از سرم پریده بود، دستام می لرزید ولی می خواستم خودمو آروم نشون بدم، گفتم کی گفته این چرت و پرتا رو،گفت به آقای دکتر گفتم کی ها بودن.

به دکتر گفتی؟ مگه اصلانم شنیده؟

گفت اره،فک کنم دو سه روزی هست، شنیدن، ولی نمی دونم کی بهشون گفته، دیروز با من صحبت کردن که من کسی که این شایعه رو پخش کرده رو پیدا کنم، منم دیشب بهشون زنگ زدم گفتم کی بوده، الانم سه نفر رو به حراست اعلام کردن که راه ندن و تحویل اداری دادن. از ۸ صبحم دکتر اومدن خیلیم عصبانیه، به من گفته به بچه ها بگم هر حرفی اگر تو مجموعه از شما بزنن اخراج میشن.

گفتم خانم سعیدی شما نباید همون دیروز به من اطلاع می دادین، ؟گفت به خدا روم نمی شد، الانم خیلی سختم بود زنگ بزنم بهتون. ازش خداحافظی کردم.

چرا باید همچین چیزی می گفتن، الان ذهن یه عالمه آدم ، از همه مهمتر اصلان یه چیزی شنیده بود از این اتفاق.

درسته که واقعیت نداشت ولی خودم که می دونم خیلیم بی ربط نبود.

نمی خواستم با اصلان در موردش صحبت کنم، زنگ زدم به امیر قطع کرد، پنج دقیقه بعد زنگ زد،

گفت صبح بخیر، حتما سعیدی خبرا رو بهت داده که این موقع زنگ زدی.

گفتم تو از کجا می دونی سعیدی به من خبرا رو میده، گفت اصلان ده بار امتحانش کرده تا فهمیده اونه،الانم نگران نباش، فقط خیلی عصبانیه

گفتم همینو می خواستی، که با آبروی من و اصلان بازی کنی؟ الان راحت شدی؟ خوشحالی؟ گفت مونا مونا چی میگی، مگه من و تو ، توی رابطه ایم اصلا؟

مگه اصلان شرایط قبل از ازدواجتو نمی دونسته ؟ الان چرا نگرانی؟

گفتم می دونسته ولی نمی دونه که دوستش و شریکش در واقع برگشته تا پیش معشوقش باشه نه اینکه قصدش کار کردن و شراکته.

گفت اینو می تونی ثابت کنی؟ که من برگشتم و به معشوقم دارم نزدیک میشم؟

من ازت چیزی خواستم؟ حرفی زدم؟

کی می تونه ثابت کنه؟ با هم قرار مداری، دیتی، حرف عاشقانه ای چیزی داشتیم؟من بهت نزدیک شدم؟ همین از دور نگات کردن رو میگی نزدیک شدن؟ 


گفتم امیر خودتو داری گول می زنی، پس چرا اینجایی؟

فکر می کنی به اینکه من چقدر اذیت میشم هر بار که می بینمت،

گفت،اذیت میشی؟ مگه علاقه ای داشتی که اذیت بشی؟ تو که ول کردی رفتی از چی اذیت میشی الان؟


امیر می خوای چی بشنوی؟ من دوست داشتم، من اشتباه کردم بهت توضیح ندادم و رفتم، الانم عاشق اصلانم ، ازش بچه دارم، متوجه میشی؟

اصلان پشت خطم بود قطع نمی کرد، گفتم امیر باید جواب اصلانو بدم.

نفس کشیدم جواب دادم، گفت خوبی عزیزم؟ چی شده بیدار شدی این موقع؟ گفتم تلفنم زنگ خورد بیدار شدم.

گفت حیف خوابت نیست با زنگ بی موقع بیدار بشی ازش، گوشیتو سایلنت کن بخواب،

دوست دارم

گفتم منم همین طور

قطع کردم،

الان حالم بده، چرا اینجوری با من می کنن؟اصلان از کجا می دونست من بیدارم، چرا نپرسید کی بهت زنگ زد بیدارت کرد؟

ازشون خسته ام، از اینکه نمی دونم چی تو ذهنشون میگذره؟ چرا انقدر منو اریت می کنن اخه😭

چرا دعوا نکرد؟ چرا عصبانی نبود؟ چرا ازم توضیح نخواست؟ چرا تموم نکرد این بازی رو؟ 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792