امروز صبح ساعت ۸:۳۰ گوشیم زنگ خورد، توی مجموعه یه نفر رو داشتم که گاهی جلسه های شخصی یا حصوصی ،خبرهای غیررسمی یا شایعه ای، چیزی اگر بود بهم می گفت،
امروز صبح داشت بهم زنگ می زد، خواب بودم هنوز، نگا کردم دیدم اصلان کنارم نیست، خیلی زود رفته بود امروز
جواب ندادم، دوباره زنگ زد
پاشدم نشستم ، چند بار صدامو صاف کردم و جواب دادم،
سلام علیک کرد، گفت خانم مهندس راستش یه چیزی شده نمی دونم چجور بگم بهتون، فقط بدونین من مثل بقیه فکر نمی کنم.
گفتم خانم سعیدی بگو ببینم چی شده ،
گفت یه مدته تو مجموعه پشت سر شما میگن که شما و آقای مهندس باهم رابطه دارین.
گفتم چی؟ برق از سرم پریده بود، دستام می لرزید ولی می خواستم خودمو آروم نشون بدم، گفتم کی گفته این چرت و پرتا رو،گفت به آقای دکتر گفتم کی ها بودن.
به دکتر گفتی؟ مگه اصلانم شنیده؟
گفت اره،فک کنم دو سه روزی هست، شنیدن، ولی نمی دونم کی بهشون گفته، دیروز با من صحبت کردن که من کسی که این شایعه رو پخش کرده رو پیدا کنم، منم دیشب بهشون زنگ زدم گفتم کی بوده، الانم سه نفر رو به حراست اعلام کردن که راه ندن و تحویل اداری دادن. از ۸ صبحم دکتر اومدن خیلیم عصبانیه، به من گفته به بچه ها بگم هر حرفی اگر تو مجموعه از شما بزنن اخراج میشن.
گفتم خانم سعیدی شما نباید همون دیروز به من اطلاع می دادین، ؟گفت به خدا روم نمی شد، الانم خیلی سختم بود زنگ بزنم بهتون. ازش خداحافظی کردم.
چرا باید همچین چیزی می گفتن، الان ذهن یه عالمه آدم ، از همه مهمتر اصلان یه چیزی شنیده بود از این اتفاق.
درسته که واقعیت نداشت ولی خودم که می دونم خیلیم بی ربط نبود.
نمی خواستم با اصلان در موردش صحبت کنم، زنگ زدم به امیر قطع کرد، پنج دقیقه بعد زنگ زد،
گفت صبح بخیر، حتما سعیدی خبرا رو بهت داده که این موقع زنگ زدی.
گفتم تو از کجا می دونی سعیدی به من خبرا رو میده، گفت اصلان ده بار امتحانش کرده تا فهمیده اونه،الانم نگران نباش، فقط خیلی عصبانیه
گفتم همینو می خواستی، که با آبروی من و اصلان بازی کنی؟ الان راحت شدی؟ خوشحالی؟ گفت مونا مونا چی میگی، مگه من و تو ، توی رابطه ایم اصلا؟