2777
2789
عنوان

روزهای من

| مشاهده متن کامل بحث + 88932 بازدید | 876 پست

از دیروز دارم دنبال یکی از مدارک شخصیم می گردم و پیداش نمی کنم، تمام خونه رو گشتیم، برام خیلی اضطراریه که پیداش کنم، و اگر پیدا نشه یه موقعیت مناسب رو از دست میدم،اصلان از دیروز داره با من می گرده دنبالش، و می دونست چقدر عصبانیم، طفلک  باهام حتی جرأت نمی کرد صحبت کنه، امروز ظهر رفت سرکار ، عصر حدود ساعت ۵،۶ مادرم زنگ زد که ما داریم میایم دنبال آوا، گفتم آوا سرماخورده می خوام پیشم باشه، گفت مثل اینکه اصلان به مامانم زنگ زده که بیان دنبال آوا و ببرنش تا من بتونم راحت تر فکر کنم و بگردم خونه رو، آوا رو با یه لیست بلند بالا از کارایی که براش لازم بود و یه عالمه وسیله و دارو فرستادم با مامان و بابام رفتن، داشتم می گشتم خونه رو ، کلافه و عاصی بودم که اصلان زنگ زد ؛ گفت یکم به خودت استراحت بده، آماده شو بریم یه دور باهم بزنیم، همون ثانیه ذهنم، مغزم بدنم چندتا جوون بهشون اضافه شد ، فکر خوبی بود، حتی همون چند ثانیه به این فکر کردم یه پالتو می پوشم روی همین لباس خونگی سریع میرم پایین؛

ولی مثل اینکه جمله ی اصلان تمام نشده بود، گفت یه دور بزنیم با هم ، بعدشم یه سر بریم پیش امیر.

می دونم از ذهنم چی گذشت که پرسیدم مگه امیر کجاست که بریم پیشش؟ 

گفت خونشه، میریم خونه امیر.

فک می کردم حرف زدن رو یادم رفته، هیچ حرف مناسبی بلد نیستم که بگم.

فقط گفتم اصلان من می خواستم دوتایی باشیم امشب. گفت زود برمی گردیم عزیزم، من تازه حرکت کردم عجله نکن برای اماده شدن.

گوشی رو قطع کردم، امیر رو گرفتم، قلبم داشت تند تند می زد، من توی این ۴سال فقط یه بار رفته بودم مهمونی خونه ی امیر، اصلان می رفت پیشش، ولی من نرفته بودم، یه باغ داشت اونجا مهمونی می گرفت همیشه.این خونه همون خونه ای بود که موقع نامزدی اونجا بودیم. 

گفتم سلام از اصلان خبر داری؟ گفت چیزی شده مگه؟ همین نیم ساعت پیش باهاش صحبت کردم گفت امشب با مونا میایم پیشت، چیزی شده؟ 

می خواستم بگم که نگرانم ولی احساس می کردم اگر بگم باهاش تبانی می کنم علیه اصلان، فقط گفتم باشه پس می بینمت ،اگر میشه به اصلان نگی که زنگ زدم الان، گفت باشه، ولی نگفتی چی شده، گفتم هیچی هیچی خداحافظ


فهمیدم پس اصلان خودش پیشنهاد داده بود بریم اونجا.

از دیروز دارم دنبال یکی از مدارک شخصیم می گردم و پیداش نمی کنم، تمام خونه رو گشتیم، برام خیلی ا ...

چه نقشه ایی داره

خدای مهربونم همیشه تو زندگی دستمو گرفتی ورهام نکردی همیشه بهترین ها رو بهم دادی بهترین شعل همسر پخونهخانواده بچه دوستان وهمکارلن حتی تو فضای مجازی مهربونترین ادم ها رو سر رهم قرار دادی خدایا میدونم دخترم به لطف خودت خوب میشه راه میوفته حرف میزنه هیچ جیز غیر ممکن برای خدا وجود نداره میدونم نا امیدم نمیکنی 

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

آماده شدم، نمی دونم چرا دوس داشتم خیلی اراسته و مرتب به نظر نیام،فقط فک کردم که لباسی بپوشم سردم نشه،سریع لباس پوشیدم و نشستم حتی جوون نداشتم سرپا بایستم یکم بیشتر اماده بشم، فقط یادم اومد یه قرص آرامبخش بیشتر بخورم، تو سایت می چرخیدم که حواسم پرت بشه استرسم بیشتر نشه، اصلان رسیده بود ، بهم زنگ زد رفتم پایین

سوار شدم، پیشونیمو بوسید، همیشه تو ماشین پیشونیمو ماچ می کرد، اولین بار که این کارو کرد باهم نامزد نکرده بودیم هنوز، اولین روزهامون بود، شب منو رسوند خونه ی بابام ، آقای همسایمون که کامیون داشت سر کوچه توی ماشینش بود و اون بوسه رو دید ، تا وقتی نامزد کردیم سعی می کردم تو کوچه بهش برخورد نکنم، همسایه قدیمی مون بودن، فک کنم کاخ تصوراتشون از من فرو ریخت همون شب

همین خاطره که یادم اومد یکم حالم بهتر شد، دستمو گرفته بود داشت در مورد اینکه آخرین بار به نظرش کجا مدارکمو دیده می گفت، نگاش کردم، نیم رخش رو، شقیقه های جوگندمیشو که هر روز بیشتر میشدن، بعد از چند روز اوقات تلخی امشب فک کردم دوباره میشناسمش، فک کردم یادمه که چقدر عاشقش بودم از اول.

رسیده بودیم دم در خونه ی امیر، گفتم دور نزدیم که، گفت ساعت ۱۰ عزیزم، بریم زود میایم، میریم دور دور

یادم رفته بود بپرسم چرا اومدیم اینجا ، پرسیدم، گفت فردا باید برای قرارداد جواب بدم، بهتره با هم صحبت کنیم 

امشب اگر ازم می خواست که موافق قرارداد باشم، حتی با اینکه می دونستم اشتباهه قبول می کردم.

تو آینه ی آسانسور نگاه کردم، بارها خودمو امیر رو اینجا دیده بودم، خودمو چسبوندم به دست اصلان تا گذشته حمله نکنه سمتم.

رفتیم داخل، بعد از اون سال فقط یه بار مهمونی اومده بودم اینجا با اصلان ،که چون شلوغ و تاریک بود خیلی فضا برام آشنا نبود، الان ولی این خونه رو می شناختم، وسیله هاش خیلی عوض نشده بودن، تابلو نقاشی من هنوز روی یه دیوار بزرگ توی سالن بود، خیلی از این وسیله ها رو خودم انتخاب کرده بودم، برام خیلی آشنا بودن ولی آشنای خیلی خیلی دور، خیلی احساس های مختلف داشتم، دلم می خواست برم همه ی خونه و اتاق ها و تراس هاشو ببینم، همزمان دلم می خواست که اصلا اینجا نبودم

امیر رفت دوتا قهوه آورد با یه لیوان چای، توی لیوان خودم، یعنی این لیوان رو هنوز نگه داشته بود؟چای پر از زعفرون های آسیاب نشده بود ، همونجوری که همیشه دوس داشتم، که آخر چایی زعفرون ها رو بتونم بجووم، برای شاید دو ثانیه بهم نگاه کردیم، متوجه نشدم غمگینه یا خوشحال شاید اونم مثل من احساساتش جورواجور بود الان،

اصلان قهوه ش رو داشت می خورد که تلفنش زنگ خورد ، پاشد و رفت تو تراس، تو این سرما، اصلا عادت نداشت بره جای دیگه تلفن صحبت کنه، 

تلفنش طولانی شد، ساکت بودیم، فقط گفتم این لیوان هنوز نشکسته؟ گفت نه، مراقبشم که نشکنه، برای خریدن همین کاناپه هایی که نشسته بودیم روش الان چقدر همه جا رو گشته بودیم، آخر سر هم دو تا چیز متفاوت انتخابمون بود قرعه کشی کردیم انتخاب امیر در اومد، منم تا مدت ها قهر کرده بودم روی این کاناپه ها نمی نشستم .


گفتم نمی دونی اصلان چرا گفته بیایم اینجا؟ گفت نه، تو چیزی می دونی گفتم نه، ولی حسم یه جوریه

اصلان برگشت، خیلی ساده و راحت گفت اگر تو و امیر موافق نیستین منم حرفی ندارم.

نمی دونم من حالم خوب نبود، تاثیر قرص ها بود، خودم ذهنم حساس بود ولی احساس کردم تو و امیر رو با لحن متفاوتی گفت.

گفتم اتفاقا امشب می خواستم بگم من نظرم مخالفه ، تحقیق و مشاوره هایی هم که گرفتم اونا هم نظرشون مخالفه ولی اگر تو خیلی مایل باشی من حرفی ندارم ، به تصمیمت اعتماد دارم.

اصلان دستشو گذاشت روی دستم گفت ولی می دونم که کار و شراکت فرق می کنه با نسبت ها، منم به این بررسی هایی که کردی اعتماد دارم. 

امیر گفت حالا اگر بده بستون عاشقانتون تمام شد من هنوز مخالفم ، بحث اعتماد به نظر اصلانم نیست، من بر اساس نظر و آگاهی خودم تصمیمم اینه ، هدفمم نبود نظرمو عوض کنم و خندید

 اصلانم خندید بهش ، 

راستش من انقدر گیج شدم که بقیه ی حرف ها رو نمی تونم دقیق یادم بیارم فقط تو ماشین از اصلان پرسیدم چی شد نظرت عوض شد، گفت فک کردم تعصبمو بذارم کنار ببینم چی میگین، دیدم تو و امیر نظرتون خیلیم اشتباه نیست.

گفتم یعنی تو از اول این چیزایی که من می دونستم رو نمی دونستی؟ می خوای باور کنم؟ 

الان سرم درد می کنه ، بعدا حتما از زیر زبونت می کشم بیینم چی بوده داستانش

یه دفعه جدی پرسید، چرا سرت درد می کنه؟ جا خوردم، گفتم یعنی چی چرا؟ خودت از سرم بپرس ببین چرا درد می کنه؟ 

بعدم در سکوت اومدیم خونه. 

سلام مونا جان من اصلا نی نی سایت نمیام فقط میام سر بزنم ببینم شما مطلب جدیدی نزاشتین لطفا اگر خبری ...

ممنونم که همراهمید، امشب یه اتفاق افتاد که به نظر خودم خیلی عادی نبود

مونا جان بنظرم اتفاق امشب یکم غیرطبیعی بود. همسرت اونهمه اصرار به اون قرارداد داشت و بعد یکدفعه منصر ...

برای خودمم عادی نبود، انقدر گیج بودم که حتی یادم رفت ازش بپرسم اون تلفنی که رفت تو تراس کی بود

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   fwtimzare  |  1 روز پیش
توسط   dele_sangi  |  3 ساعت پیش