امیر رفت دوتا قهوه آورد با یه لیوان چای، توی لیوان خودم، یعنی این لیوان رو هنوز نگه داشته بود؟چای پر از زعفرون های آسیاب نشده بود ، همونجوری که همیشه دوس داشتم، که آخر چایی زعفرون ها رو بتونم بجووم، برای شاید دو ثانیه بهم نگاه کردیم، متوجه نشدم غمگینه یا خوشحال شاید اونم مثل من احساساتش جورواجور بود الان،
اصلان قهوه ش رو داشت می خورد که تلفنش زنگ خورد ، پاشد و رفت تو تراس، تو این سرما، اصلا عادت نداشت بره جای دیگه تلفن صحبت کنه،
تلفنش طولانی شد، ساکت بودیم، فقط گفتم این لیوان هنوز نشکسته؟ گفت نه، مراقبشم که نشکنه، برای خریدن همین کاناپه هایی که نشسته بودیم روش الان چقدر همه جا رو گشته بودیم، آخر سر هم دو تا چیز متفاوت انتخابمون بود قرعه کشی کردیم انتخاب امیر در اومد، منم تا مدت ها قهر کرده بودم روی این کاناپه ها نمی نشستم .
گفتم نمی دونی اصلان چرا گفته بیایم اینجا؟ گفت نه، تو چیزی می دونی گفتم نه، ولی حسم یه جوریه
اصلان برگشت، خیلی ساده و راحت گفت اگر تو و امیر موافق نیستین منم حرفی ندارم.
نمی دونم من حالم خوب نبود، تاثیر قرص ها بود، خودم ذهنم حساس بود ولی احساس کردم تو و امیر رو با لحن متفاوتی گفت.
گفتم اتفاقا امشب می خواستم بگم من نظرم مخالفه ، تحقیق و مشاوره هایی هم که گرفتم اونا هم نظرشون مخالفه ولی اگر تو خیلی مایل باشی من حرفی ندارم ، به تصمیمت اعتماد دارم.
اصلان دستشو گذاشت روی دستم گفت ولی می دونم که کار و شراکت فرق می کنه با نسبت ها، منم به این بررسی هایی که کردی اعتماد دارم.
امیر گفت حالا اگر بده بستون عاشقانتون تمام شد من هنوز مخالفم ، بحث اعتماد به نظر اصلانم نیست، من بر اساس نظر و آگاهی خودم تصمیمم اینه ، هدفمم نبود نظرمو عوض کنم و خندید
اصلانم خندید بهش ،
راستش من انقدر گیج شدم که بقیه ی حرف ها رو نمی تونم دقیق یادم بیارم فقط تو ماشین از اصلان پرسیدم چی شد نظرت عوض شد، گفت فک کردم تعصبمو بذارم کنار ببینم چی میگین، دیدم تو و امیر نظرتون خیلیم اشتباه نیست.
گفتم یعنی تو از اول این چیزایی که من می دونستم رو نمی دونستی؟ می خوای باور کنم؟
الان سرم درد می کنه ، بعدا حتما از زیر زبونت می کشم بیینم چی بوده داستانش
یه دفعه جدی پرسید، چرا سرت درد می کنه؟ جا خوردم، گفتم یعنی چی چرا؟ خودت از سرم بپرس ببین چرا درد می کنه؟
بعدم در سکوت اومدیم خونه.