عین بچه ی خوب قرص هامو می خورم، خواب و غذا و ورزش و تراپی رو رعایت می کنم و همینا باعث میشه کمتر بهم بریزم، و نوسان احساسات ندارم اصلا، برای همین چیزی برای نوشتن ندارم حتی در مورد خاطره های گذشته هم احساسی ندارم که بنویسم
زندگی روزمره میگذره برات مثه همه ما تنش ها تموم شده خدارو شکر که خوب و سلامتی مراقب خودت باش⚘⚘⚘
ممنونم ازت،اره خیلی روزمره و عادیه،سال هاست حتی شاید می تونم بگم هیچ وقت این احوال رو تجربه نکردم، زندگی پرتنش و مهارت های یادنگرفته من برای مدیریتشون از بچگی باعث اضطراب دائمم هست که به لطف قرص ها خیلی کنترل شده، انشالا شما هم خوب باشی عزیزم
اسی ناراحت نشیا، اصلا عین رمان هست. نمیتونم باور کنم واقعی باشه. یعنی قشنگ منو میبره تو داستان و باغ ارم و همون حس و حالو بهم دست میده.خیلی قلمت عالیه ، حالا راست یا دروغ هر چیه قشنگ مینویسی.
اسی ناراحت نشیا، اصلا عین رمان هست. نمیتونم باور کنم واقعی باشه. یعنی قشنگ منو میبره تو داستان و باغ ...
نه ناراحت نشدم نظرتون بود، داستان من معمول نیست ولی اطرافم انقدر زندگی های متفاوت هست که می دونم انقدرم عجیب نیستم فقط تو این سایت انقدر عجیب و غریبه زندگی من
یعنی الان این دیالوگا رو کلمه به کلمه از امیر و اصلان یادته؟ ی کلمه جا ننداختی؟
مسلما که کلمه هاش ممکنه جابجا بشه، اسم ها این نیست، شما حتی فرض کن یه سری اطلاعات دیگه هم کامل تغییر کردن وگرنه شیراز خیلی کوچیکه، یه مهمونی غریبه بری حداقل نصف آدما رو می شناسی به طریقی، یعنی به نظرتون من انقدر ابلهم که قمار کنم عین واقعیت رو بنویسم اینجا ؟؟