مثلا اینکه یه دشته یا یه کویر، یکی خوشحاله یا ناراحته، صحنه ی دیدن دوتا عاشقه، صحنه ی انتقامه با جزییات، این بازی رو خودمون درست کرده بودیم اون موقع ها،
چند بار بازی کردیم همون جا در حالی که من عین زن زائو توی تختم دراز کشیده بودم ، حالم بهتر شده بود، نمی دونم اثر سرم و ضدتهوع بود یا اثر این خنده و بازی که امیر آورده بود، فقط اسم یه فایل از فیلم ها رو دیذم که هنوز عوض نکرده بود، nafasam movie این فیلم هایی بود که من دوس داشتم ، نگاش کردم، چقدر برام آشنا بود ، انگار یه تیکه از وجودم
لب تاپ رو بست، گفت دیگه بسه، پاشو حاضر شو که من و اصلان و بقیه داریم از گرسنگی میمیریم، بیا پایین
اومدم لیوان آب رو بردارم، از دستم گرفت، گفت تا جایی که یادمه تو این وضعیت آب حالتو بدتر می کرد
پاشو حاضر شو، می خوام شیکان پیکان ببینمت پایین
من مرض داشتم، من عقل نداشتم، اصلان هیچ موقع حتی کوچک ترین جمله دستوری به من نگفته بود، می گفت دلم نمیاد بخوام اذیتت کنم، ولی من این امر کردنای به شوخی و جدی امیر رو بیشتر دوس داشتم،
پاشدم آماده شدم برم پایین، سرم گیج می رفت، موهامو گوجه کردم روی سرم که نامرتبیش به چشم نیاد، یکم کرم و رژلب زدم، با سرگیجه اومدم از پله ها بیام پایین که دیدم خدایااا اینجا چه خبره، یه هفته قبل از تولدم برام تولد گرفته بود اصلان، تولدم انقدر خاطره ی خوبیه برام که حاضر نیستم حتی یادآوریش کنم چه توی ذهنم چه اینجا ، می ترسم برام تکراری بشه، به حای اندوخته ی روزهای طاقت فرسا نگهش داشتم.