ساعت ۹ بود ، هوا روشن شده بود، اصلان داشت موهامو نوازش می کرد، چشمامو که باز کردم از لبم بوسید، بهش لبخند زدم،معلوم بود زودتر بیدار شده دوش گرفته لباس پوشیده منتظره من مونده الان، گفتم من خوابم میاد ، نمی تونم بیام، می خوام بخوابم، دوباره موهامو نوازش کرد، چشمامو باز نمی کردم، دیدم پا شده لباس هاشو درآورد اومد توی تخت کنار من، بعد از اینکه صبح دوش می گرفت امکان نداشت دوباره بخوابه چون از نظرش موهاش می ریخت به هم، توی بغلش بودم، …
گفتم اصلان من می خوام امروز توی تخت بمونم به بچه ها بگو مونا حالش خوب نیست، احساس کردم کلافه است، کمک کرد یه پیراهن خواب پوشیدم، گفت باشه عزیزم و رفت پایین
واقعا در توانم نبود که برم پیششون، امیر برام یه سرم وصل کرد
در زدن، امیر بود، حالت تهوع داشتم این آمپول لعنتیه انگار اثر نداشت، یه لپ تاب زیر بغلش بود، اومد داخل