2777
2789
عنوان

روزهای من

| مشاهده متن کامل بحث + 89275 بازدید | 876 پست
ابجی تو خصوصی بهت گفتم پیج آقای امیر شریفی رو فالو کن   دیدیش  ؟ خیلی میتونه تو آین شرایط ...

ممنونم که به فکرمی، واقعیتش با این مدل روانشناس ها و سخنرانی ها ارتباط برقرار نمی کنم

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

یا اگه از شناخته شدن میترسی اقلا نصف صورتتوبزارببینیم اونیکه انقدداستانشومیخونیم چه شکلیه

ممنون که همراه بودید با هام، راستش انقدر اضطراب دارم برای چیزای مختلف که نگرانی از شناخته شدن اینجا رو نمی تونم بهش اضافه کنم، ببخشید واقعا، قیافه ی معمولی دارم

اسی از امیر چه خبر 😭😭😭😭😭😭 از خودت ؟ از ارسلان 

خبری نیست دنیا جان، من فقط رفتم پیش روانپزشک و داروهامو منظم کرده ، حالم بهتره

از امیر خبری ندارم، همسرمم الهی شکر خوبه حالش

من ازشمال توازجنوب من چطوربایدبشناسمت فقط خواستم ببینم باتصوراتم یکی هستی یانه

دنیا خیلی کوچک تر از چیزیه که فکرشو کنیم، باور کن من قیافه عادی دارم خیلی معمولی

امشب خاطره ی تولد سال گذشتم یادم اومد،

خواستم اینجا بنویسمش

یه روز عصر اصلان اومد خونه بهم گفت که دوستامون گفتن فردا شبش بریم باغ بمونیم، نزدیک پریودم بود، خیلی حوصله نداشتم، راستش اگر جایی دعوت بودم حتما رد می کردم ولی چون گفته بودن بریم باغ خودمون به نظرم زشت بود بگم من نمیام، کلی به اصلان غر زدم، سر به سرم گذاشت، بغلم کرد تا راضی شدم، آوا با پرستارش رفت پیش مامان و بابام،اصلان اصرار می کرد که بچه ها گفتن مهمونی طوره حتما لباس مهمونی بردارم، چند بار بهش چشم غره رفتم که بابا ولم کن، دست از سرم بردار، من دوس ندارم پیراهن بپوشم الان، حالم خوب نیست ،بازم با همون پنبه ای که سر می برید راضی شدم و راضیم کرد دوتا پیراهنی که تازه  برام آورده بود رو بردارم، شب به رقص و جشن گذشت برامون، وقتی حالم خوب نبود اصلان از کنارم تکون نمی خورد،نشسته بودم سرم روی سینه اصلان بود، توی نور کم و تاریکی دیدم امیر داره نگام می کنه، چشمامو بستم که نبینمش، نمی دونم چقدر گذشته بود، چند دقیقه بود یا بیشتر، ولی چشممو که باز کردم دیدم امیر کنارمه، یه لیوان چایی دستش بود، صدای قاشقی که داشت نبات ها رو هم می زد رو می شنیدم، می گفت بیا اینو بگیر، چشمامو بستم، لیوان چایی رو گرفته بود جلوی دهنم ، چقدر این صحنه برام آشنا بود، دستاش، ناخن هاش، جوری که لیوان چایی رو می گرفت،همه چیز، دستمو گذاشتم روی دستش که بتونم درست چایی رو بخورم، چشمامو باز کردم، گوشیمو نگاه کردم ، ساعت ۴ بود ، تو تخت بودم، لباس تنم نبود، برگشتم کنارمو دیدم، اصلان خواب بود ، انگار انتظار نداشتم اینجا باشه پتو رو کشیدم بالاتر، آخرین چیزی که یادم بود این بود که دستم روی دست های امیر بود، چند ثانیه طول کشید که یادم اومد اصلان کیه و شوهرمه و من اینجا چکار می کنم، می خواستم از تخت  بیام پایین که نتونستم، دوباره خوابم برد،


ساعت ۹ بود ، هوا روشن شده بود، اصلان داشت موهامو نوازش می کرد، چشمامو که باز کردم از لبم بوسید، بهش لبخند زدم،معلوم بود زودتر بیدار شده دوش گرفته لباس پوشیده منتظره من مونده الان، گفتم من خوابم میاد ، نمی تونم بیام، می خوام بخوابم‌، دوباره موهامو نوازش کرد، چشمامو باز نمی کردم، دیدم پا شده لباس هاشو درآورد اومد توی تخت کنار من، بعد از اینکه صبح دوش می گرفت امکان نداشت دوباره بخوابه چون از نظرش موهاش می ریخت به هم، توی بغلش بودم، …

گفتم اصلان من می خوام امروز توی تخت بمونم به بچه ها بگو مونا حالش خوب نیست، احساس کردم کلافه است، کمک کرد یه پیراهن خواب پوشیدم، گفت باشه عزیزم و رفت پایین

واقعا در توانم نبود که برم پیششون، امیر برام یه سرم وصل کرد 

در زدن، امیر بود، حالت تهوع داشتم این آمپول لعنتیه انگار اثر نداشت، یه لپ تاب زیر بغلش بود، اومد داخل

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792